شیرشکار

این کارتون مانا نیستانی را که دیدم یاد این لطیفه عبید زاکانی افتادم :


" قزوینی به جنگ شیر می رفت. نعره و تیز می داد. گفتند: نعره چرا می زنی؟ گفت: تا شیر بترسد. گفتند: تیز چرا می دهی؟ گفت : من نیز می ترسم."


حالا کشف و تفسیر ارتباط آن شکارچی شیر و این کارتون و تیز و نعره و آسمان و ریسمان و باقی قضایا با خودتان!




نامش هنوز ورد زبانهاست

پس از گذشت بیش از نیم قرن از کودتای سیاه بیست و هشتم مرداد، طعم تلخ کودتا با کودتاهای جدید در مذاقمان تازه می شود. شبها و روزها از پی هم گذشته اند و جامعه ما کودتاچیانی بس حقیرتر و سفله تر از آستین ایام بیرون کشیده است اما چشمها هنوز به آن راه سبز است، راه مصدق.
بی غیرت الله العظما
پاسخ نگفتن اکثریت مجتهدین و مراجع شیعه به درخواست رهبران جنبش سبز و بی اعتنایی و سکوتشان را در برابر ستمها و فجایع اخیر باید به فال نیک گرفت. بجز منتظری، صانعی و یکی دو تن دیگر، سایر حضرات عظام که برای یک کاریکاتور دانمارکی عمامه زمین می زنند و برای انتفاضه کفن به تن می کنند، قتل و شکنجه مردم ایران را در وقایع پس از انتخابات به هیچ انگاشته و به قول عامیانه به فلانشان هم حساب نکردند. این رسما آغاز خروج متولیان دین از مدار حرکات اجتماعی و به تبع آن از عرصه سیاست با پای خودشان است. هیچ دانسته نیست که حرکتهای آزادیخواهانه مردم ایران که دست کم از اواسط دوره ناصری شروع و تا کنون ادامه یافته است کی به سرانجام نسبتا با ثباتی خواهد رسید ولی آنچه شواهد و قرائن نشان می دهند این است که بی تردید در کوتاه مدتی به وضعیتی ، اگر نگویم صد در صد پایدار، اما نیمه استوار و قابل قبول خواهد انجامید. آنان که با پای خود از این قطار پیاده شده اند بی شک جا خواهند ماند.
گرچه حافظه تاریخی ما ایرانیها به ضعف شهرت دارد اما در عصر اینترنت که با یک جستجوی چند دقیقه ای ساده می شود گفته ها و کرده های خیلی از افراد مطرح را به سادگی بیرون کشید، داستان دیگرگونه است و به عبارتی برای قشر روحانی که همیشه مدعی مردم مداری بوده و از این پشم کلاه گرم و نرمی برای خود تهیه کرده، این تو بمیری از آن تو بمیریها نیست. مقصودم این است که در کنار مبارزات مدنی و البته دشوار مردم ایران ، حرکات و موضع گیریهای خیلی از افراد و گروهها بویژه مراجع تقلید شیعه زیر ذره بین قرار گرفته و برگهای عمدتا ننگینی به پرونده هایشان در افکار عمومی در حال افزوده شدن هستند. همین جا باید این را اضافه کنم که با نمایشی که آیات عظام از بی همیتی و بی غیرتی روی پرده بردند، بزودی اگر به اندازه یک نخود آبرو و احترام در نزد عموم برای روحانیت باقی بماند، بی شک (همان یک نخود و نه بیشتر) مدیون شجاعتهای افرادی نظیر منتظری، کروبی و کدیور است.
در چنین مقطعی از تاریخ که با توجه به هویت مذهبی حکومت ایران، خیلی از چشمها ( دست کم از طرف متدینین) به دهان این آقایان بسته شده بود که لااقل پس از قرنها تناول خمس و زکات، لبی تر کرده و سخنی در حمایت از مردم به میان آورند و حتی رهبران اصلاح طلب در نامه ای به آنها خواستار واکنششان گردیدند، جمهور حضرات عظام و در راس همه شان سیستانی از هر گونه حمایتی سر باز زدند. و این پدیده مثبتی است چرا که قشر متوسط و آنها که هنوز در خیالات و تصورات سنتی خود این آقایان را در میان مردم می دیدند، قضاوتی دیگر خواهند کرد. شاید این پدیدۀ جدا کردن روحانیون از مردمان و چرب کردن محاسنشان هم از دست آوردهای کم نظیر این سی ساله اخیر باشد. حتی اقشار کم سوادتر و مذهبی تر جامعه هم با ادبیاتی ساده از خود و شاید هم از مجتهیدن سوال کنند که آیا بی غیرتی از شرایط سلب مرجعیت است یا خیر. امروز حتی یک شهروند ساده دل کم سواد اما شریف از خود خواهد پرسید که چرا مثلا ساخته شدن فیلمی با نام فتنه توسط یک نژادپرست هلندی در باره اسلام آنچنان خون آقایان علما را به جوش می آورد که یقه می درانند و صدها اعلامیه صادر می کنند اما از شنیدن خبر تجاوز جنسی در زندانهای اسلامی به مرد و زن آنهم از نوع مسلمانش، ککشان هم نمی گزد.
از این روست که باور دارم در زیرساختهای اجتماعی ایران، حرکت ظریف ولی گسترده ای که شامل عبور از نقش مذهب در سیاست و حرکت واقعی به سمت سکولاریسم است آغاز شده و روز به روز در حال گسترده شدن است. شاید در آینده ای که چندان هم دور نمی نماید، روحانیون وادار شوند که به کاری که در آن تخصص دارند یعنی امور فقهی بپردازند و میدان سیاست را به سیاسیون واگذارند و این میسر نیست مگر آنکه در اذهان عمومی مردم این موضوع روشن شود که راه ترقی اجتماعی و سیاسی از دروازه مذهب نمی گذرد. این اولین گام به سمت سکولاریسم است که پویش ناگزیر به سمت آن آغاز گردیده است.

برچسبها:

شیفتگان آقا
با دوستی که عمیقا به امام زمان اعتقاد دارد و خود را از شیفتگان، شیداییان و دوست داران او می داند گپی می زدم. مانند هر سال که برای نیمه شعبان سنگ تمام می گذارد در تدارک جشن بود. آنقدر این روز برایش مهم است که از ماه ها قبل خود را آماده می کند تا به قول خودش حاجت بگیرد.
می گفت امسال می خواهم از آقا (در اینجا منظور امام زمان است) عاجزانه استدعا کنم که به همگان رحم کرده و مردم را از چنگ دوستداران و عاشقانش نجات بدهد.
گفتم ای کاش همه دوستداران و عاشقانش همین را طلب کنند تا هرچه زودتر اجابت شود. آمین !

برچسبها:

خداحافظ آقای جلال آریان

در میانه روزهای التهاب، اسماعیل فصیح هم ما را تنها گذاشت و به سفر جاودانگی رفت. خبر درگذشتش از لابلای اخبار نمازجمعه، گاز اشک آور و انفجار اندونزی سرک کشید. فصیح نویسنده خاصی بود، از آن دسته نویسنده هایی که طرفداران مخصوص خود را دارند و انبوهی از رمان خوانها انتظار چاپ اثر جدیدش را می کشند تا کتابی از او را نخوانده باقی نگذارند. فراموش نمی کنم که کتاب فروشی محل ما "لاله بر افروخت" او را یک روزه تمام کرد. فصیح رمان را به سبک گزارشوار می نوشت، چیزی بین یادداشتهای روزانه، خاطره نویسی و قصه دنباله دار، در حالی که خط داستانی داستانهایش را به خوبی دنبال می کرد. نام خودش را در اکثر داستانهایش "جلال آریان" می گذاشت گر چه کتابهایی هم داشت که از این سبک و قاعده مستثنا بودند نظیر " بازگشت به درخونگاه". یکی از شاهکارهایش "فرار فروهر" است که تاریخ ایران را به زیبایی در قالب دو داستان مرتبط دوره می کند. "زمستان ۶۲ " که جزو کتابهای ممنوعه بود ، "ثریا در اغما" و "تراژدی – کمدی پارس" از کارهای معروفش هستند.

فصیح به کار ترجمه هم دست زد و آثار ارزشمندی را برگردان کرد. بیشتر کارهایش به گمانم در دوره پس از بازنشستگیش از استادی دانشگاه صنعت نفت چاپ شد. نمی دانم که آیا اثر چاپ نشده ای از او باقی است یا نه، که اگر باشد جای تعجب نیست از آنجا که جلاد فرهنگی به نام صفار(سفاک) هرندی سالیانی است که کمر به نابودی ادبیات و هنر در ایران بسته است.

سالها پیش بود که در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران به دیدارش رفتم، اگر اشتباه نکنم ، در نشر البرز. از بدبیاری من بود که آن روز برخلاف برنامه از پیش اعلام شده نویسنده دیگری در غرفه حضور داشت و گویا نوبتش را که روز قبل بود با فصیح عوض کرده بود. دیروز خبر آمد که چشم از جهان فرو بست و حسرت دیدارش را بر دل ما و دوستداران "جلال آریان" باقی گذاشت. تنها در چنین مواقعی است که آدم حس می کند چقدر به کسی که هرگز از نزدیک ندیده و فقط از لابلای سطور نوشته هایش می شناسدش، علاقه دارد.
روانش شاد!

برچسبها:

برای او که چشمهایش خورشید را شرمنده کرد
امروز داستان تو آغاز شد
داستان عاشقانه تو
و "ندا"یی که خواب کفتارها را آشفته کرد
تو و فریاد چشهایت
که خورشید را هم شرمنده کردند
و بغض گلوگیر سرزمینی را
با خونواژه ای
بر بستری از عادت و تحمل ترکاندند
تو نیستی که ببینی
باد باز هم خواهد وزید
باران باز هم خواهد بارید
و شب ها و روزها از پی هم خواهند آمد
اما
رودخانه ها با آستین هایی پر از سنگ می روند
وقتی فرقش بالأخره توی چشم بعضیها رفت
تمام این هزینه ها را دادیم تا به نقطه ای برسیم که سالهاست خردمندان مملکتمان فریاد می زنند و به خرج کسی نمی رود. از عده ای سفیه سیاسی که الفبای این کار را هم نمی دانند بگیرید تا لمپن های قلم بمزد بی سوادی مثل ابراهیم نبوی و مسعود بهنود شبانه روز کوشیدند تا نعل وارونه بزنند و حرکت ترقی خواهانه مردم را از مسیرش منحرف کنند.

تا دیروز این آقایان معتقد بودند که انتخابات تنها راه حرکت به سوی دموکراسی است و با پرگویی و سفسطه نه تنها زیر بار استدلالهای منطقی نمی رفتند بلکه آزادیخواهان را به سخره می گرفتند که اینها نمی فهمند و به قول نبوی فرق رأی دادن و ندادن توی چشمشان نمی رود. حالا می خواهم بدانم که آیا فرق یک سیستم توتالیتر با یک سیستم دموکراتیک که در آن از طریق صندوق رأی کارها به سامان می رسد توی چشم ابراهیم خان رفت یا نه؟

مردم ایران باید سالهای پر هزینه ای را سپری می کردند و به یک نمایش شعبده بازی دل خوش می کردند تا بعد از اینهمه دور باطل برسند به نقطه اول. همان نقطه ای که سالهاست دانایان فریاد می زنند و روسپیان سیاسی خاک در چشم حقیقت می پاشند. بیایید نوشته های امروز این دو بی آبرو را به عنوان مشتی از خروار با نوشته های چند روز قبلشان مقایسه کنید. این یکی می گوید که باید گریست و آن دیگری مثل جندۀ کتک خورده گوشه ای نشسته و ناسزا می گوید و نفرین می کند. البته جای آقایان گرم و نرم است. یکی در بروکسل و یکی در لندن از تابستان دلچسب اروپا لذت می برند. آنها که زیر باتوم و چماق و ساطور سرداران اسلام استخوانهایشان خرد می شود و تنشان چاک چاک کسانی هستند که از سر جوانی و خامی سالیانی دل به عکس ماری که این ناجوانمردان می کشیدند خوش کرده بودند. حالا رسیده اند به جایی که چند دهه پیش هم می توانستند رسیده باشند. حالا تازه بعد از کلی گیج و واگیج خوردن می فهمند که انتخابات در چنین سیستمی بی معناست. اما روسپیان سیاسی گویی فراموش کرده اند که تا دیروز تنها راه را تن دادن به یک بازی پوچ و یک سناریوی از پیش نوشته شده می دانستند و در صفوف آزادیخواهان آگاهانه شکاف می انداختند. اما امروز انگار نه انگار.

امروز زمان خوبی است که جوانان ایران بازیگران این صحنه را ارزیابی کنند و بدانند که مقوله آزادی بسیار گسترده تر از این حرفهاست و گوش سپردن به بعضی جلنبرهای پر نویس مهمل نویس و شانتاژ کردن و چشم بر واقعیات بستن کمکی به پیشبرد دموکراسی در کشورمان نمی کند. و این واقعیت تلخ که حتی شما حق انتخاب بین بد و بدتر را هم ندارید و بدترین را برایتان از پیش برگزیده اند.

برچسبها:

اذان خون


آنان که ترانۀ جنون گفتند
بنگر که جواب خلق چون گفتند

در محضر آفتاب عالمگیر
بر منبر شب اذان خون گفتند
گفتمان بدهی محور
من با گفتمان بدهکارانه که این روزها طرفداران شرکت در انتخابات و بخصوص موسوی چی ها راه انداخته اند مخالفم. بحثم ابدا در باره شرکت کردن یا نکردن در انتخابات نیست و همانطور که در مطلب پیشین نوشتم برای تصمیم کسانی که به منظور کمتر کتک خوردن و کمتر اهانت دیدن و شنیدن قصد شرکت دارند، احترام قائلم. اما این باعث نمی شود که به نحوه سازماندهی افکار عمومی در این باره انتقاد نکنم.

در همه کشورهای دموکرات دنیا از روزی که دموکراسی پدید آمد یک اصل کلی وجود دارد و آن اینکه قرار است دولتها پاسخگوی مردم باشند و مردم همواره طلبکار. چندی پیش با دوستی آلمانی در باب شرایط سیاسی-اقتصادی کشورش گفتگو می کردم. پرسیدم آیا مردم آلمان از خانم آنگلا مرکل راضی هستند؟ پاسخ داد که اساسا مردم آلمان هیچ گاه از کسی راضی نیستند و طرف هرچقدر هم که خوب عمل کند تازه وظیفه اش را انجام داده و باید بیش از این تلاش کند. درست می گفت و فلسفه دموکراسی هم همین است. حالا این را مقایسه کنید با کشورهای شبه دموکرات یا آنها که ادای دموکراسی را درمی آورند( بعضی البته اسمش را می گذارند مرحله گذار به دموکراسی و من البته نمی دانم که برچه اساس اینقدر مطمئن هستند که در فاز گذار هستند و به بیراهه نمی روند). در این گونه کشورها که تصادفا تخصص عجیبی در به گند کشیدن مفاهیم ارزشمندی مثل آزادی و حق انتخاب و ... دارند، همچنان مردم خود را نوکران ارباب می بینند. حالا اگر ارباب جدیدی آمد و کمتر از قبلی تسمه از گرده شان کشید آیا نباید سپاسگزار باشند؟ و اگر آدم بی چشم و رویی پیدا شد که اینهمه دلرحمی ارباب جدید را نادیده گرفت و تشویق به رهایی از یوغ ارباب کرد، رعایا نباید جمع شوند و دهانش را خرد کنند؟
در بررسی روند تحولات اجتماعی ایران و بخصوص گفتگوهای اخیر پیرامون اتنخابات پیش رو آنچه این حقیر می بینم طرح و جا انداختن گفتمان بدهکارانه از طرف بی انصاف های دوم خردادی و مخصوصا موسوی چی هاست. این افراد با ناجوانمردی خاصی سعی در جا انداختن این استدلال نادرست دارند که همین که آقای موسوی به صحنه آمده و می خواهد شما را از دست احمدی نژاد خلاص کند باید تشکر کنید و حتما هم به او رای بدهید. حالا اینکه ایشان یک برنامه اقتصادی شبه سوسیالیستی ارائه داده که چندان فرقی با احمدی نژاد ندارد، اینکه این آقای سبز به قول خودش اصلاح طلب اصول گرا (همان شتر-گاو-پلنگ خودمان) افرادی مثل پورمحمدی را در حلقه طرفداران خود دارد، اینکه ایشان همین که خر خودش از پل گذشت به رد صلاحیت دیگرانی چون اعلمی و شعله سعدی اعتراض نمی کند، اینکه ایشان با هرگونه تغییر در قانون اساسی مخالف است و .... اصلا مهم نیست. این رای دهنده های حرفه ای که رای دادن برایشان مطلبی استراتژیک و در راستای احقاق حقوق از دست رفته ملت نیست بلکه حکم شام و ناهار را دارد که حتما باید صرف شود، گفتمان "مطالبه محور" را که توسط برخی مطرح شده بود به گفتمان "بدهی محور" تبدیل کرده اند و از سانسور و تخطئه هر گونه نظر مخالفی فروگذار نمی کنند.

فرض کنیم که ما واقعا در حال گذار به دموکراسی هستیم ؛ مگر نه اینکه نامزدهای انتخابات می بایست در جهت توجه هر چه بیشتر به خواست مردم گام بردارند و به مردم قول صادقانه برای دفاع از حقوقشان و دستیابی به خواستهاشان را بدهند؟ پس این چه استدلالی است که بر سر مردم منت می گذارد به این عنوان که همین که این آقا قدم رنجه فرموده تا شما را از دست آن جانور نجات دهد باید به دیده منت گذار بوده و خاک پای طرف را توتیای دیده کنید؟

دوست عزیزی که رای دادن را چیزی شبیه صبحانه خوردن می دانی! مطمئن باش که این دوره هم خواهد گذشت و یکی از این آقایان فرمان را به دست خواهد گرفت. اما آن چیزی که شما برای جامعه ما به یادگار می گذاری که اثرش تا سالیان سال برجای خواهد بود، چیزی نیست جز عادت به بدهکاری. شما با گفتمان بدهی محورت مردم را از مسیری که شاید به دموکراسی برسد خارج کرده و به بیراهه می کشانی. امیدوارم که کاندیدای مورد حمایت شما برنده شود. اما از همان فردای پیروزی با همین استدلال بیمار دهان هر منتقد را خرد خواهی کرد. از فردای پیروزی هر کس انتقادی کند خواهی گفت که این هرچه باشد از آن قبلی بهتر است. هر کس به سیاستهای دولت ایراد بگیرد خواهی گفت که حقت همان احمدی نژاد بود.

در میزگرد بی بی سی آن نویسنده تواب معروف گفت که ما به دنبال بهتر شدن اوضاع نیستیم بلکه می خواهیم جلوی خرابکاریهای بیشتر را بگیریم. آیا این به نظر شما همان بدهی محوری نیست؟ فردا اگر آقای موسوی به قدرت رسید و در جایی خرابکاری کرد و اعتراض کسانی را برانگیخت، آیا همین تواب نخواهد گفت که همین که او به اندازه نفر قبلی گندکاری نمی کند باید از او متشکر باشیم؟ آیا مثل قدیمی "به مرگ می گیرد که به تب راضی شوی" را شنیده ای؟

من اصلا نمی گویم که باید در انتخابات شرکت کرد یا نکرد. حرف من این است که ما به هیچ کس بدهکار نیستیم. حق دارند کسانی که فراتر از نوک بینیشان را نمی بینند و دنیایشان در شکم و زیرشکمشان خلاصه می شود، برای رسیدن به وضعیتی اندک بهترک تلاش کنند. اما ما هم این حق را داریم که نگذاریم صورت اصلی مساله که همان جدال با استبداد است از اذهان مردم کم حافظه مان پاک شود.

برچسبها:

پوپولیست بودن هم عرضه می خواهد
بگذارید برای مدتی بحث دموکراتیک یا غیر دموکراتیک بودن انتخابات در ایران و اینکه آیا در آن تقلب گسترده صورت می گیرد یا نه را کنار بگذاریم. بنابراین فرض اولیه ما این است که انتخابات در ایران آزاد و دموکراتیک است و نتیجه هم چیزی جز خواست مردم و آرائی که به صندوق می ریزند نیست. با این فرض اولا افرادی نظیر اکبر اعلمی و قاسم شعله سعدی باید حذف می شدند چون حقشان بوده و صلاحیت رئیس جمهور شدن را دارا نبودند و ثانیا از میان چهار کاندیدای موجود آن کسی پیروز می شود که مردم به او رای دهند. یک پیش فرض دیگر هم مهم است و آن این که عجالتا قبول کنیم که در جمهوری اسلامی رئیس جمهور قدرتی دارد که می تواند در حل مشکلات اساسی مردم به صورت ریشه ای تاثیر گذار باشد. فرض آخر هم اینکه نامزد احراز پست ریاست جمهوری به برنامه هایی که اعلام می کند پایبند است و اگر چنانچه نبود، سازوکارهای اجتماعی و سیاسی وجود دارد که در چهارچوب قانون او را مواخذه کرده و از او جواب بخواهد یا نهایتا برکنارش کند.

با این پیش فرضها بیایید نگاهی به رقابت این چهار نامزد بیاندازیم. من سعی کرده ام همه برنامه های اعلام شده از سوی کاندیداها و خیلی از اهداف اعلام نشده اما پنداشته شده از سوی هوادارانشان را دنبال کنم. با توجه به پیش فرضهایی که مطرح کردم ، طبیعتا روی سخنم با کسانی است که معتقد به شرکت در انتخابات و تغییر شرایط موجود با سرنگون کردن احمدی نژاد و تیمش از کرسی ریاست جمهوری هستند. این را هم ناگفته نگذارم که هرچه کلاهم را قاضی می کنم ، نمی توانم حال آنانی را که از سر درماندگی و استیصال به دامن این سه نفر آویخته اند از نظر دور بدارم. به هر روی، نه از نگاه روشنفکری که حرکات اجتماعی جامعه را در بستر تحولات و پیشامدهای تاریخی مورد بررسی قرار می دهد، بلکه از نگاه عوام کسی که با ترکه نازک آدم را کتک می زند سگش شرف دارد به آنکه با چوب کلفت استخوانهای آدم را خرد می کند. ما نمی توانیم از کسانی که روزشان را زیر کتک به شب می رسانند انتظار داشته باشیم که با دیدی کلان نگر و از موضع بالا به صحنه نگاه کنند. بنابراین، آنها این حق را دارند که از باتوم گزمه خشن به شلاق مفتش دلرحم پناه بیاورند. البته این درباب عوام است و تکلیف روشنفکرانی که نعل وارونه می زنند و صورت مساله را پاک می کنند کاملا سواست.

بگذریم، آنها که به هر دلیل قصد شرکت در انتخابات را دارند و حق شرکت هم دارند با چهار گزینه روبرو هستند. نطقهای تلویزیونی این چهار تن برایم جالب بود. آن یکی از مالیات سیگار می گفت و دیگری از بیمه تحصیلی. گو اینکه مشکلات بزرگ زندگی مردم در گرو این چیزهاست. هرگز صحبتی از تغییری عمده در سیاست ها نبود مگر خردک برنامه های اقتصادی که گمان نمی کنم راه به جایی ببرد. اما از همه مهمتر محمود احمدی نژاد بود که حق پوپولیستی را ادا کرد. به نظر می رسد آدمهای هوشمندی نطقش را نوشته باشند. اگر دقت کرده باشید ده ها بار ، شاید بتوان گفت یک جمله در میان ، از عبارت " ملت ایران" استفاده کرد و سعی کرد با آماری گرچه مخدوش و نادرست غرور ملی بینندگانش را تحریک کند. در واقع محور سخنانش را با زیرکی مساله ملی قرار داد. این در حالی است که پوپولیست دیگر یعنی میرحسین موسوی در نطقش به سیگار، امام راحل و پرتقال چسبید و فضای صحبتش یادآور دهه تلخ و سیاه 60 بود. این نشان می دهد که در میان اینهمه هوادار و سینه زن یک عاقل پیدا نمی شود که به ایشان یادآوری کند که اصلا در باغ نیست. تا اینجای کار نطق شیخ اصلاحات به نوعی جامع و قابل قبول بوده اما اینگونه که پیش می رود، همه این حریفان در مقابل احمدی نژاد ضربه فنی می شوند. دلم برای تمام آن فرهنگیان و هنرمندانی که با درماندگی دل به آرزوی نسیمی خوش کرده اند می سوزد. اما به نظر نمی رسد فرصتی تاریخی را که آن سید خندان از مردم ستاند و به باد داد دیگر برگشتنی باشد آنهم با وعده شکر و پرتقال و سیگار ارزان.

حالا هرچقدر هم احساساتی شوید، هر چقدر که بالا و پایین بپرید و تبلیغات کنید، به نظر شما از میان همین چهارتا یاردانقلی آن کسی که بازی پوپولیستیش را بهتر بلد است شانس برد بیشتری ندارد؟ باور کنید پوپولیستی هم عرضه می خواهد.
مطایبه انتخاباتی

در پاسخ به شیخ ابطحی - دامة برکاته - که ترغیب به مطایبه در باب انتخابات فرمودند، و از آنجا که انتخابات بهترین فرصت برای مزاح و خندیدن است، چند رباعی علی الحساب به پیشگاه ایشان و سایر نامزدها تقدیم می گردد. رباعی اول بنا به درخواست نامبرده ساخته شده و استفاده از آن در سردر همه ستادهای آقای کروبی از نظر سراینده بلا مانع بوده و از شیر مادر حلال تر است. چند رباعی دیگر هم ، جهت خالی نبودن عریضه، پیشکش سایر نامزدها شده است. با پوزش از نامزدهایی که نامشان از قلم افتاده به اطلاعشان می رسانم که اگر طالب رباعیاتی از این دست هستند که کیسه ای به تنشان کشیده شود، با حفظ نوبت درخواستهایشان را ارسال نمایند.


آن شیخ که تار و پود مغزش چوبی است

حرف و سخنش دلیل دل آشوبی است

گشته ست شریک دزد و با قافله یار

آن شخص، فسیل شهر ما کروبی است



این نامزدان حزب بادند همه

کم عقل ولی دهن گشادند همه

جز اکبر اعلمی که مردی است شریف

باقیشان احمدی نژادند همه



ای میر فسیل از چه گشتی بیدار؟

از خواب زمستانی خود در دل غار

برگرد به غار و خواب خوش از سر گیر

"این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار"



برخیز که فصل انتخابات رسید

هنگامه تقدیر و مکافات رسید

این فرصت نیک را غنیمت شمرید

اینک که گه قضای حاجات رسید


و اما در باب تذکر یکی از کاندیداها به شیپورچی انتخابات که دست از بی نزاکتی برداشته و سر به گریبان حماقت خویش فرو برد:



از کرکس پیر یک زغن کی ترسد؟

زآلوده شدن گود لجن کی ترسد

آن هجو نویس را ملامت چه کنی؟

از ... کلفت پیرزن کی ترسد؟

مصدق


عمر بسیار بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید


قصیده کردانیه
آمدم مطلبی در باب فضاحت اخیر دولت و مجلس و انتخاب کردان و افشاگری کیهان بنویسم، بیت اول به ذهنم رسید. تا آمدم به خودم بجنبم شده بود پنجاه و یک بیت. اسمش را شاید بشود گذاشت شعر وبلاگی. مصراع ِ دوم از بیت اول ، از شاعر آزادیخواه ایران، ایرج میرزا تضمین شده است. نظرتان را در باب این شعر با کابوس نگار اقلیمی در قسمت نظرات در میان بگذارید.
قصیدۀ کردانیه

حاج میرزا عوض علی کردان
"آنکه نبود مثال او شیطان"

هست صدها مدال شیادی
جمله بر گردن وی آویزان

از فریدون کنار بحر خزر
تا " گنو" در جنوب هرمزگان

وز حوالی "بافق" اندر یزد
تا "مریوان" به غرب کردستان

هیچ موذی به پای او نرسد
بسته او دست جمله شیادان

نور چشم تمام اوباش است
تاج فرق جمیع طراران

کسب کرده است رای مجلس را
تا که گردد وزیر در ایران

مجلسی که کنام جهال است
عده ای مفتخوار بی وجدان

با چنین رای تا ابد گردید
ریده بر آبروی مجلسیان

بوده گویند تحت الطاف
کدخدای فلات لاریجان

این شنیدم که داده او را یاد
فوت و فن طریق عیاران

گفته آید که بهر پرده دری
روز و شب حاضر است در میدان

پرده ای را دریده بد روزی
سر در آورده بود از زندان

علم او شهره در همه آفاق
خوانده تا اول دبیرستان

دکترا جعل کرده بهر خودش
جعل مدرک بسی بود آسان

فتوشاپ است و کار سختی نیست
اندکی خرج دارد اما آن

دکترا در امور بی شرمی
هست الحق که لایق ایشان

جاعل الدوله همه اعصار
سارق المله همه دوران

تکسواری است چابک و زیرک
هر که خر گردد او شود پالان

دزدکی رفته بود با کرسنت
تا نماید معامله پنهان

پول خوبی در آن معامله بود
اسکناس دلار در چمدان

لقمه چرب شد گلوگیرش
داد از دست طعمه را ارزان

پورسانتی که از طرف می خواست
رفت برباد همچو برگ خزان

چند صد بار پیش از این هم او
کرده بود این معاملات کلان

سیر هرگز نگردد این موجود
هم خورد شیر را و هم پستان

حد و حصری نمی شناسد هیچ
نه ترازوش هست نی میزان


مشت او را گرفت و باز نمود
صاحب روزنامه کیهان

طشت او را ز پشت بام افکند
آنکه خود هست شاه مزدوران

گاه جنگل شود شلوغ و پلوغ
جنگ گردد میان جانوران

آن درد کون این یکی با شاخ
این گزد خایه هاش با دندان

خر زند در دهان سگ جفتک
سگ پرد روی پشت و گرده آن

آن بریند به فرق این ابله
این بشاشد به ریش آن نادان

الغرض هست اختلاف نظر
گرچه هستند جمله شان حیوان

بگذریم این کلام درد آلود
داستانی است سخت بی پایان

گشت این چامه نیز طولانی
درکشم باید این عنان زبان

من نمی خواستم که بنمایم
پیش خلق این پلید را عریان

آمدم شرح ماجرا گویم
کندمش لاجرم کت و تنبان

خشتکش را دریدم از پس و پیش
کردمش مثل بادبان رقصان

خواستم یک دو بیت بنویسم
طبع من کرد ناگهان فوران

گرچه شعر است این و زورش نیست
که رساند به ساحتش خزلان

کاش می شد که کند با شعری
ریشه ظلم و جور از بنیان

تیغ باید که بردرد پرده
پتک باید که بشکند سندان

حق نباشد که ملتی بکنند
صبح و شب کند و کاو در پی نان


دختران تن فروشی آغازند
پسران پای منقل و قلیان

مردمان سختی زمانه کشند
به مشقت فتند خرد و کلان

بعد این دزدها بیانبارند
شکم پست خویش چون انبان

بکنند این دلار نفتی را
توی جیب گشاد خود پنهان

یا دهندش به سید نصرالله
تا کند خرج خویش در لبنان

من یقین دارم این بود اجحاف
به تمامی ملت ایران

زورگویی چند تا الدنگ
نیست در شان عده ای انسان

مملکت چون به گه کشیده شود
می شود کاردار آن کردان
من حلالت نمی کنم هرگز
آقای جنتی اخیرا خواب دیده اند که به سلامتی سفر آخرت در پیش دارند و قرار است به لقاء الله نائل شوند. لذا از مردم حلالیت طلبیده اند و ظاهرا گفته اند که اگر کسی خرده حسابی دارد برود و با ایشان صاف کند. یکی از طلبکاران نامه ای نوشته که به دست من افتاده و قسمتهایی از آن را نقل می کنم. هویت نویسندۀ این نامه تا این لحظه بر بنده مکشوف نگردیده اما شواهد و قرائن حاکی است که نویسنده کارگری است در معدن چغازنبیل یا مس سرچشمه. البته این احتمال وجود دارد که نویسندۀ اصلی نامه یک تاجر عمدۀ فرش باشد و شاید هم یک مهندس سرامیک. گفتنی است که دستخط به دستخط پزشکان شبیه است و از نحوه نگارش بر می آید که نگارنده دستی هم بر فلسفه دارد. عده ای از دوستانم برآنند که این نامه را یک معلم کرمانشاهی نوشته است ولی عده ای دیگر می گویند این نوشته فقط می تواند از یک قهوه چی بلوچ باشد. گرچه متن به خلق و خوی شمالی ها بی شباهت نیست اما نمی توان انکار کرد که اثر دست یک بنای ماهر خرم آبادی در آن دیده می شود.در کل حدس و گمان در باب شغل نویسندۀ نامه، بازۀ وسیعی از پزشک تا سیگار فروش و لحاف دوز و از استاد دانشگاه تا فاحشه و روضه خوان را در بر می گیرد. به هر حال تعیین هویت نویسنده مهم تر از خود نامه نیست که قسمتهایی از آن در ذیل به عرض نظر می رسد:

بعد از احترامات فائقه و عرض ارادت ، جناب آقای جنتی! با خبر شدم که عازم دیار باقی شده اید. گفتم تا دیر نشده نامه ای بنویسم و عرض کنم که سفر به خیر و ای کاش زودتر عزم این سفر خیر می کردید. شکی نیست که همه بنی بشر رهسپار این سفر هستند و استثنایی هم در میان نیست اما دیر رفتن برخی برای سایر آدمیان بسی گران تمام می شود. آقای نگهبان! ببخشید، دبیر شورای نگهبان! امیدوارم که پیرانه سر به قدر کافی از آن چیزی که مسوولش بودید نگهبانی کرده باشید و اجازه نداده باشید که آدمهای وطن پرست و کاردان پای کثیفشان به مجلس و ریاست جمهوری برسد. از این که نگذاشتید قوانین ضد دینی توسط عوامل نفوذی استکبار در مجلس به تصویب برسد چگونه می توان قدر دانی کرد؟ شما با نظارت دقیق خود پای عناصر ملی را از مجلس شورای اسلامی بریدید و چه قاطعانه در خطبه های با شکوه نماز جمعه خوار و مادر (خواهر و مادر) مستکبرین و عوامل صهیونیست را به خر کشیدید. شما یک تنه در برابر هتاکی ها و فحاشی های دانشگاهیان پلید و مزدوران لائیک ایستادید و هیچکدام از اعتراضات را به [...] هم حساب نکردید. از شما صمیمانه سپاسگزارم که مهربانانه نگذاشتید قانون منع شکنجه تصویب شود .

[...] با این همه اگر همه عالم و آدم و جن و انس و دیو و آل هم حلالتان کنند من یکی شما را حلال نخواهم کرد. مگر حساب یک شاهی صنار است که از آن بشود گذشت؟ شما در طی تصدی پر برکتتان چند خطای بزرگ مرتکب شده اید. اول آنکه چند بار از دستتان در رفته و چند قانون مردمی به تصویب رسیده است. می خواهم بپرسم که پس شما آنجا چه کاره بودید که مردم بیایند و به نفع خودشان قانون تصویب کنند و بروند؟ مگر شهر هرت است؟ دوم اینکه چند بار به خطا صلاحیت چند نمایندۀ مزدور طرفدار جامعه را تایید کردید و باعث خدشه دار شدن یکدستی و همگونی مجلس شدید. هیچ می دانید که این لائیک های بی شرف تریبون مجلس را سنگر حمله به مواضع حق طلبانۀ دولت کرده و با گستاخی هرچه تمام تر از وزرا سوال و انتقاد کردند؟ هیچ می دانید که کار این نماینده نماها به جایی رسید که حتی اقدام به استیضاح بعضی از خدمتگزاران اسلام کردند؟ شرم نمی کنید که اصلا آن مجلس را منحل اعلام نکردید و مثل مرحوم مغفور محمد علیشاه آن را به توپ نبستید؟ این درست که کلنل لیاخوف روسی امروز دیگر زنده نیست اما برادر پوتین که هست. از طرف دیگر شما با رد صلاحیت بیش از حد باعث شدید که خارجیها و اجنبی ها فکر کنند که انتخابات در این مملکت آزاد نیست. شما با این کارتان باعث شدید که مردم به پای صندوق رای نیایند و کلی هزینه از بیت المال صرف شود تا کارگران و اقشار کم سواد را از نقاط دور افتاده با کامیون و اتوبوس به تهران بیاورند تا در صفهای به هم فشرده مشتی به دهان امریکا و کاندولیزا رایس پتیاره بزنند. شما با ابطال بسیاری از صندوقهای رای باعث شدید که چرت کروبی پاره بشود و نامه بنویسد و دنیا خیال کند که ما انتخابات آزاد نداریم. هر چقدر برادران تواب ما در خارج از کشور ، آقایان نبوی و بهنود، سعی بلیغ کردند که تنور انتخابات را به هر شکلی که هست گرم کنند و آحاد ملت را به پای صندوقهای رای بکشانند تا به وظیفه شرعیشان عمل کنند، شما با عملکردتان آتش این تنور را سرد کردید و همۀ زحمتهای عزیزان خارج از کشور را به باد دادید. شما ناخواسته آب به آسیاب اکبر گنجی و نیک آهنگ کوثر ریختید تا آنها بتوانند انتخابات را تحریم کنند.

[...] من قصد ندارم حلالتان کنم چرا که با میدان دادن به عناصر وابسته به بیگانه و لائیک در حفظ بیضۀ اسلام اهمال کردید و نزدیک بود روشنفکران غربزدۀ وابسته به آمریکا و انگلیس و استرالیا و فرانسه و دانمارک و هلند وسنگاپور و غیره با افکار انحرافی و ترویج آن ناموس برادران بسیجی را ازاله [...] کنند. وعدۀ ما سر پل صراط ، که به جان عزیزت نه شما هرگز به آن باور داشته ای نه من.

امیدوارم آن پل آنقدر نازک بشود که هرچقدر هم بندباز ماهری باشید، نتوانید روی آن راه بروید و بیفتید پایین و مارغاشیه کونتان را نیش بزند و با امامی کاشانی محشور بشوید و ناچار باشید تا ابد چهرۀ خاتمی را با آن نیش همیشه بازش تحمل کنیدو[...]
بنابراین من شما را حلال نمی کنم و اصرار بیهوده هم نکن و آب در هاون مکوب. به قول شاعر:

من حلالت نمی کنم هرگز
گر چه شب تا سحر کنی وزوز

دیدار به قیامت
امضا
غزل بانو


من با صدای تو می خوانم ، در اوج آبی باورها
دارد ترانۀ پروازم تحریر بال کبوترها

من در هوای تو می رقصم با موج دامن پر پولک
رقصی چنان که تو را آید یاد از نسیم و صنوبرها

من در وفای تو می بینم تصویر سبزی بالم را
چون طوطیک که در آیینه نقش چمن کشد از پرها

من در خطوط تو می جویم پرچین امن حمایت را
تا بی امان نگذارد کس پا بر طراوت شبدرها

من درضمیرتو می رویم:آن پیچکم که به سر سبزی
افشانده خرمن گیسو را بر بام و تارم و سردرها

من با زبان تو می سوزم: آری، تو شعله و من شمعم
در من تجلی پر اشکت پیچیده رشتۀ گوهرها

من با امید تو می سازم کاخی به وسعت آزادی
سرکردگان و فرودستان در آن نشسته برابرها

تنها صنوبر پاییزم ، عریان و سر به شفق سوده
گویی سخاوت رگهایم خون وام داده به مرمر ها

سیمین بهبهانی
بهمن 66
آخ! منو کشتی سید حسن!












ای عاشقان ! اندوه لبنان کشت ما را

عکس سمت راست سیدحسن نصرالله است که نیاز به معرفی ندارد و دست چپی یکی از عکسهای شوی ساحلی بیکینی در لبنان می باشد. آخ ! شرمنده ، اشتباه شد. دست چپ و راستم را گم کردم ، بسکه شبیهند لامروت ها!
من عقیده دارم که زیارت لبنان به هر مرد مسلمان انقلابی واجب است. این آقای سمت چپی حدود دو سال پیش دو تا سرباز اسرائیلی را گروگان گرفت و این باعث شد که اسرائیل خاک بیروت را شخم بزند. حیف نیست شما را به خدا؟!
حالا اینها به کنار ! من نگرانم که این وسط موشک شهاب 3 به جای اینکه به اسرائیل بخورد، با اندکی خطای طبیعی در سینوس زاویۀ پرتاب ، صاف بخورد وسط لبنان. حالا اگر به آن دست چپی بخورد، جهنم ! ولی ... .
حیلت رها کن عاشقا
گاهی البته می شود اندکی صفا کرد و به گور پدر دنیا هم خندید. دستمایه اش می تواند یک ساغر مینایی باشد یا ساز سحرآمیز مسعود شعاری که سه تار را دیگرگونه می نوازد و می بردت به دنیایی دیگر.



برچسبها:

دو صادق
توی همین وبگردیهای روزانه برخوردم به عکسی در وبلاگ مهستی شاهرخی که انصافا از هزاران عکس دیگر برایم دیدنی تر بود. عکس دو صادق. هدایت و چوبک نویسندگان بزرگ و جریان ساز ادبیات معاصرمان ، حتی اگر کتابهایشان بعد از گذشت چندین دهه همچنان در توقیف حکومتی به سر ببرند. عکس را اینجا هم گذاشتم تا افراد بیشتری ببینندش. فکر می کنید مربوط به چند سال پیش است و عکس با چه دوربینی برداشته شده است؟
صادق هدایت و صادق چوبک

برچسبها:

مدتی این مثنوی تاخیر شد
به قول مولانا، مدتی این مثنوی تاخیر شد.
به هزار و یک دلیل که راستش نه در حوصلۀ شماست و نه خودم ، مدتی اینجا به روز نشد. چیز مهمی هم نیست. حالا آمده ام کرکره ها را بالا بزنم. کمکی گردگیری لازم دارد.

ما نیز مردمی هستیم
وقتی عنوان کتاب مصاحبه آقای چهلتن را با محمود دولت آبادی، نویسندۀ صاحب نام به یاد می آورم ، یک سوال بی پاسخِ مانده در ذهنم عذابم می دهد. " ما نیز مردمی هستیم " و این جمله از آن جمله هاست که می توان گونه گون تعبیرش کرد. اگر نخواهیم این مفهوم را به کل آدمیان تعمیم بدهیم، چنانچه از متن برمیآید ، این جمله می تواند از جانب یک ایرانی امروزین زده شده باشد با تمام پیشینۀ فرهنگی و هنری و علمی و باورهایش.
اما من این را اینگونه نمی خوانم و خوانش من از این جمله این است که "ما چگونه مردمی هستیم؟ "
اساسا خود این مطلب که ادیبی می گوید " ما نیز مردمی هستیم " نشان می دهد که بسیاری بر این باورند که ما جزو مردم به حساب نمی آییم و ما در پی آنیم که معکوسش را به او ثابت کرده و دست کم جایی را برای خود در تعریف مردم – بخوانید انسان- باز کنیم. این را واژه " نیز" برای ما آشکار می کند.
از سوی دیگر از آن جا که مخاطب جمله معین نیست ، می توان این گونه برداشت کرد که ما خود نیز باور نداریم که جزئی از مردم هستیم و به عبارت دیگر واژۀ "مردم" را در برگیرندۀ خود نمی دانیم یا آنکه در آن شک داریم.
برداشت اول از دایرۀ بحث بیرون است . بگذارید فعلا از خیال متقاعد کردن خارجیان و اینکه ما را مشمول تعریف "مردم" می دانند یا خیر بگذریم. اساسا اگر ما خود در این باب به نتیجه ای نرسیده ایم ، چه می توان انتظار داشت از اغیار.
من بر آنم که این جمله را نباید با لحنی عادی خواند و سپس لیستی از خصوصیات ما ایرانیان را فراهم کرد آن گونه که مرحوم جمالزاده کرد. لحن خوانش این جمله لحنی تلخ است آمیخته با شگفتی هولناکی که در چهرۀ خواننده پدیدار می شود. " ما چگونه مردمی هستیم!!!!!!!!!!!!!؟"
این بدان مفهوم نیست که ما اصل مشمولیت نام مردم را بر خود پذیرفته ایم ، بلکه نشان می دهد که چه مایه در آن تردید داریم.
باری ، اگر اخبار را دنبال کنید و واکنشها را هم زیر نظر بگیرید ، ناخودآگاه این سوال بر لبانتان جاری می شود.
من چند پاره از این تصاویر را کنار هم می چینم. تصدیق خواهید کرد که ارتباط میان اجزای این پازل کشف ناشدنی است.

- خبر هجوم بی ترحم نیروهای انتظامی به برادران و خواهران افغان برای بیرون راندنشان از کشور با سکوت و شاید اغلب تحسین ایرانیان مواجه می شود. افغانهایی که همزبان و هم ریشۀ مایند، افغانهایی که در سالهای آوارگی و بد بختی ، تن به طاقت فرسا ترین و دشوارترین کارها دادند و دستمزدی کمتر از کارگر تن پرور ایرانی که حاضر به انجام آن کار هم نبود، دریافت کردند. ما ، ایرانیها در عوض، واژۀ شریف "افغانی" را به فحش تبدیل کردیم و در کوچه خیابان به یکدیگر نثار نمودیم. ما ، ایرانیهایی که خود از آواره ترین و بی پناه ترین ملت های جهانیم. در هر کشوری انبوهیمان به دریوزگی در پی گرفتن اقامت و ماندگار شدنیم ؛ حتی گاهی تحت شرایطی دردناک و اسفبار نظیر آنچه در کمپهای پناهندگان در کشورهایی چون استرالیا و بعضی کشورهای اروپایی برقرار است. پشت درِ هر سفارتخانه ای برای اخذ ویزا با گردن کج صف کشیده ایم. در ژاپن نام ایرانی معادل دزد و چاقوکش است و در غرب دست و پا می زنیم که اثبات کنیم ما تروریست نیستیم. اما از آن طرف گردنمان برای افغانها کلفت است و اخراجشان را با سکوتی همراه نیشخند بدرقه می کنیم.

- فیلم کوتاهی از دستگیری دخترکی به جرم بدحجابی روی اینترنت منتشر می شود. دختر به شدت تقلا می کند که خود را از چنگ ماموران برهانید و با جیغ های دلخراش عابرین را دور خود جمع می کند. سه چهار گردن کلفت زبان نفهم که از شنیدن صدای جیغ دختر دچار نشئه شده اند و تجاوزهای دوران کودکیشان جلوی چشمشان آمده، با ضرب و زور دخترک را سوار ماشین می کنند. مردمان گرداگرد صحنه به تماشا ایستاده اند و احتمالا ته دلشان از خوشی غنج می زند که اگر نمی زد ، دست کم رو بر می گرداندند و اینگونه با چشمهای گرسنه ، دست و پا زدن شکار را در چنگ چند کفتار پلشت به تماشا نمی ایستادند.

- تصاویری توسط خبرگزاریها منتشر می شود از طرح مبارزه با بدحجابی. در بعضیشان میشود دید سرباز آشخوری را که سه – چهار روز پیش در روستایشان هنگامی که در طویله ماچه خری را به کار کشیده بود به جرم فرار از پادگان دستگیر شده و بعد از بازداشت و توبیخ ، فرد شایسته ای برای مبارزه با بدحجابی شناخته شده و باتوم کش به جان زن و دختر مردم افتاده. می شود تصور کرد حس تحقیر و خرد شدن دختری را که در مسیر دانشگاه توسط او بازداشت می شود و در معیت عفریته های چادری که مستقیما از جهنم دانلود شده اند، فحش خوران راهی بازداشتگاه می شود و در کسوت یک فاحشه توسط بازجویان و زندانبانان که دست کمی از آشخور فوق الذکر ندارند، مورد استقبال واقع می شود. از آن طرف عوامل جبهۀ مشارکت که مدعی آزاداندیشی و دموکرات منشی و مردمداری هستند از آنجا که ظاهرا دسترسی به رسانه های جمعی ندارند ، پاک از دار دنیا غافل بوده ، هیچ واکنشی نشان نمی دهند و در رأس آنها آقای خاتمی – که ظاهرا صابون بازگشت به قدرت را به دلش مالیده- با جمعیت خاطر راهی فرنگستان می شود به عزم دیدار جناب پاپ و اثبات صلح و صفا و انساندوستی و مردمسالاری در عالم اسلام.

- سد منحوس سیوند آبگیری می شود تا میراث باستانی چند هزار ساله و تاریخچه هویت ملتی کهن را به آب بشوید و از میان ببرد. تمامی واکنش این ملت چند هزار ساله ، تظاهرات عده انگشت شماری است در مقابل سازمان میراث فرهنگی (نابودسازی میراث فرهنگی) و چند مقالۀ پراکنده . آقای بیطرف، وزیر اسبق دولت خاتمی، که اتفاقا بر خلاف اسمش طرفدار تجاوز به آثار ملی است و پروژه سد در زمان او کلید زده شد، با سینۀ ستبر به خبرگزاریها اعلام می کند که خوب کردم که این کار را کردم. [...]م را هم نمی توانید بخورید. از آنسو ملت باستانی شش هزار ساله آمادۀ انتخابات بعدی و بازگرداندن قدرت به دار و دستۀ خاتمی و راحت شدن از شر دولت فعلی می شوند.

- خبر فیلم جدید محسن مخملباف به سرعت مورد توجه قرار می گیرد. مخملباف از یک فیلمساز دو آتشه مذهبی به فیلمسازی بدل می شود که برای اولین بار در سینمای پس از انقلاب زن برهنه را در فیلمش به تصویر می کشد. لونا شادزی ، مجری صدای آمریکا، هنرپیشۀ نقش اول این فیلم است. موتورهای جستجوگر اینترنتی بی امان مشغول جستجوی عکسهای لخت لونا شاد می شوند. محبوبیت تن برهنه لونا شاد از همۀ پورن استارها در نزد ایرانیها یک شبه بیشتر می شود. از آن سو ، صدا و سیما طی یک نظرخواهی اعلام می کند که اکثریت قریب به اتفاق جامعه از وضعیت کنونی حجاب ناراضی و خواستار برخورد قاطع با آن هستند.

حال اگر بازگردیم به سوال نخست، واقعا ً ما چگونه مردمی هستیم؟ آیا اصلا جوابی برای این سوال وجود دارد ویا ارتباط بین پاره های این پازل همچنان چون رازی سر به مهر باقی است؟ اگر پاسخی هم گیر نیامد می توان دست کم برای سامان دادن ذهن درمانده به دامن ایهام همان جملۀ آقای دولت آبادی آویخت که : " ما نیز مردمی هستیم ... "
کابوس نگار اقلیمی

برچسبها:

از این سموم ...

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت

عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی (حافظ)

چقدر مایه مسرت است که اززیر ضرب باتوم و چکمه فرهنگ ستیزی که کودکان ایران را به تواشیح خوانی و حفظ حدیث واداشته اند، گلهایی اینگونه سر از خاک بر داشته اند. نمی دانم این را باید به حساب فرهنگ کهن ریشه داری گذاشت که از پس قرنها قرن مثل درختی تنومند در معبر بادها ایستاده و حتی زمستان ها را هم شکوفه باران می کند و یا استواری آنانی که از جان گذشته اند و کمر به باغبانی بر بسته.

من این را حاصل یک اتفاق نمی دانم که دختر جوانی چون صهبا مطلبی از بستر جامعه ای ظهور می کند که چاقوکشان عربده جو از یک سو به آرامگاه کورش کبیر و نماد فرهنگ چند هزارساله آب می بندند و از سوی دیگر دخترکان را، چماق به دست درکوی و برزن دنبال کرده لچکشان را تا روی پیشانی جلو می کشند. او تار می نوازد و نغمه های دل انگیز ایرانی را علیرغم عدو، خوش می پراکند.

نمی دانم چرا یک لحظه ناخودآگاه تصویر این دختر هنرمند و تصاویر خواهرهای چادری که این روزها در خیابانهای تهران به جان جوانها افتاده اند ، در ذهنم کنار هم می نشیند. رابطه ای بین این دو نمی یابم و نتها حسم این است که کاش می توانستم تصاویر کریه خواهرهای کوماندو را از پهنۀ اینترنت و هر جای دیگر پاک کنم و تصویر و آوای تار صهبا را به جایشان بگذارم و به همه دوستان خارجیم نشان بدهم و بگویم که بانوی ایرانی این است.

کاش راهی پیدا می شد که مغز این خواهرهای مهاجم را به تیغ جراحی سپرد و همه صحنه های دهشتناک آتش و دود وافعی و عقرب و شکنجه و استفراغ را به همراه صداهای گوشخراش ضجه و فغان وفریاد بیرون کشید. آنوقت می شد در بوم آن تابلوی خالی یک مینیاتور زیبا کشید و صدای چلچله و جویبار و تار را به آن پیوند زد. می شد کلمه رکیک تحقیر و مفهوم پست تجاوز را تخلیه کرد و ترانۀ "مرغ سحر" را با خط خوش نوشت.

اولین باری بود که می دیدم استاد حسین علیزاده به صراحت از نوازندگی شخصی تعریف می کند. صهبا مطلبی آنگونه که از لهجۀ سازش پیداست پیرو مکتب علیزاده است. آن چه هنر او را برجسته می کند نواختن تار به شیوه ای کاملا مردانه است. نه اینکه مردانه نواختن به خودی خود ارزش خاصی داشته باشد اما دست چالاک و تکنیک نوازندگی بالا به همراه مضرابهای قوی و اجرای شفاف آکسانها بر روی تار ، به نوعی دست و بازوی مردانه طلب می کند و این چیزی است که او به نیکی از عهده اش برآمده.

نمی خواهم با دیدن چند ویدئو کلیپ از او، درباره اش قضاوت کنم. آنقدر می توانم بگویم که شروع بسیار درخشانی دارد اما هنوز به بیان مستقل خود دست نیافته است. به شدت درگیر تکنیک است و این بر کل کارش سایه انداخته است. هنوز از لحاظ هنری خود را تحت تکفل استاد علیزاده حس می کند که این البته در ابتدا نه تنها بد نیست که بهترین شیوۀ نمو است. اما باید کم کم به سمت لحن مستقل تری حرکت کند.

امیدوارم بتواند در سایۀ تکنیک بالایی که کسب کرده احساس لطیف زنانه را در محتوای سازش بیافریند و پرورش دهد. یقین دارم که اگر چنین کند، افقهای تازه ای را به روی موسیقی هنری ما خواهد گشود.

برایش آرزوی پیروزی و کامیابی می کنم

کابوس نگار اقلیمی

طنز سیاسی،راه رفتن بر لبه پرتگاه
چرخ زدن روی وب هم شده جزئی از زندگی ما ، آنهم از آن اجزاء اساسی. یعنی ممکن است از مشغلۀ کاری زیاد وقت غذا خوردن پیدا نکنم اما وب سایتها و وبلاگهایی را که معتادشان هستم باید حتما بخوانم. اینها در کنار ای-میل هایی که به دستم می رسد و از حال دوستان و آشنایان قدیم در گوشه و کنار دنیا آگاهم می کند کلی زمان می گیرد.
به یاد شاملو می افتم که می گفت طی مدتی که بالاجبار ساکن لندن بود ، دائم چشمش به در خانه بود که پستچی از راه برسد و نامه ای از ایران بیاورد. حالا به مدد همت این غربیهای نا مسلمان که نه سینه می زنند ، نه غسل می کنند ، ضمنا خیلیهاشان هم ایستاده می شاشند ( که اساسا مکروه است )، روزانه با تمام دنیا ارتباط برقرار می کنیم و از ریز و درشت اوضاع با خبر می شویم. جای شاملو واقعا خالی!
برتعداد آنها که حتما باید بهشان سربزنم کم کمک افزوده می شود. مثلا یکیشان همین رادیو زمانه. چه کار زیبایی کردند که بخش داستان خوانی با صدای نویسندگان ایران را ایجاد نمودند. بالاخره یکی باید این کار را شروع می کرد. نمی دانم طرحش از خود جامی بوده یا کس دیگر. هر کس بوده واقعا دست مریزاد. یادش به خیر هوشنگ گلشیری که فرهنگ داستان خوانی را جا انداخت. کاش بود و شازده احتجاب را با صدای عزیز خودش برای رادیو زمانه می خواند. حضور زن بزرگی چون شهرنوش پارسی پور هم غنیمتی است ، هم برای رادیو و هم برای شنوندگان.
مقالات دکتر اسماعیل نوری علا را هم با عنوان "جمعه گردیها" دنبال می کنم و بسیار می آموزم. وب سایتهای خبری را هم که روزی چند بار اگر برسم ، سرک می کشم بانضمام چند وبلاگ که گمان می کنم چیزی برای گفتن دارند.
خلاصه اینهاست دلمشغولیهای یک آدم تنها که دور و برش خیلی شلوغ است. از دنیای موسیقی و ادبیات که خبر دلچسبی نمی رسد. در دنیای ورزش هم که خبری نیست. می ماند اخبار اجتماعی و سیاسی. اخبار اجتماعی که تماما سخن از قتل و تجاوز و هزار کثافت کاری دیگر است که خواندنش هم حالم را بد می کند. اما اخبار سیاسی پر ملاط است. روزی نیست که ایران مرکز توجه خبرگزاریها نباشد ولی به قول حافظ : " که من نمی شنوم بوی خیر از این اوضاع".
از آن طرف هم یک عده قلم به مزد ایرانی که رد پای منحوسشان را در تمام تاریخمان می توان جستجو کرد از بام تا شام به حرام لقمه گی مشغولند و به قلتبانی مشکور. طنزهای نم کشیده شان هم اگر آدم را به سکسکه نیندازد جای شکرش باقی است چه برسد به خنداندن.
در این میان زیر این رگبار پر از "هیچ " و "نکبت " برای این وبگرد تنها پناهگاهی باقی نمی ماند جز خانۀ اینترنتی هادی خرسندی.
اصلا همه اینها را گفتم که قدری درباره هادی بنویسم. طنز پردازی که اگر همین امروز هم دست از سرودن و نوشتن طنز پاک بشوید ، آنقدر کار ارزنده دارد که جایش برای همیشه در طنز ایران باقی خواهد ماند.
طنز نوشتن کار سختی است بخصوص که نویسنده سعی کند به ورطۀ لودگی و مسخرگی نیفتد. پس باید مایه داشت و دنیا را با عینک طنز دید؛ درست مثل خرسندی. در هیچ کدام از سروده ها و نوشته هایش احساس نکرده ام که به زور سعی در خنداندن خواننده دارد. طنز درونمایه کارش است ، در واقع طنز گونه می اندیشد و روی کاغذ می آوردش درست برعکس آنهایی که جدی می اندیشند و بعد زور می زنند که چیز خنده داری از تویش در بیاورند و یا با کنایه آمیز کردن اخبار رسانه ها ، سیاه مشق های طنزشان را به خورد خواننده دهند.
به عنوان مثال برخوردش را با جریان غنی سازی اورانیوم در نظر بگیرید :
کاسه خالی اش به کف ته صف
اینچنین ناله کرد مستضعف:
کاش من هم اورانیوم بودم
محترم قدر یک اتم بودم
تا حکومت مرا غنی میکرد
مثل مشکینی و کنی میکرد ...
این را می گویند طنز حرفه ای. چه استفادۀ زیبایی کرده است از کلمۀ "غنی" ؛ و این تشابهات تنها در یک ذهن خلاق جرقه می زند. حالا این را مقایسه کنید با سایر طنزهایی که در این باب خوانده اید.
نثرش گاهی معمولی است و گاهی بسیار زیبا ؛ نظیر آنجا که خاطرات هویدا را می نویسد یا آنچه در باب کریسمس نوشته(شبی که من کاج شدم). اما شعرش کاملا استوار است و سبک و سیاقش همان سبک سعدی است و ایرج میرزا. به قول مرحوم دشتی که می گفت این نوع شعر زاویه ندارد و بر ذهن آدمی به راحتی مماس می شود. تکلف در بیان هادی نیست.
در کودکي ام قند پدرسگ سر رف بود
چون پير شدم نوبت قندم ته صف بود
در حسرت شيرين شدن خردي و پيري
اين زندگي ام بود که تلخ از دو طرف بود ...

هادی مردی است ملی گرا ، منظورم این است که دلش برای وطنش می تپد و به گمانم شبانه روز به آن فکر می کند. قضیه فروش دختران ایرانی به شیوخ عرب حاشیه خلیج فارس در شعر هادی به صورت پر رنگی نمود داشته است و پیداست که چه مایه ذهنش را رنج می دهد. اینجاست که همان کلام طنزش طعم تلخ می گیرد.
شيخ پرسيد اسم دختر چيست؟
مرد دلال گفت:ايراندخت
شيخ پرسيد: هيکلش خوب است؟
گفت بايد خودت ببيني لخت ...

این یک طنز تلخ است . آنقدر تلخ که می تواند آدم را به گریه بیندازد اما در میدان همان زبان طنز ، گو که اینبار تلخ و گزنده.
من این را یکی از رازهای موفقیت هادی می دانم. یک طنز پرداز باید کلامش را به طنز بگوید هر چقدر که موضوع جدی باشد. منظورم از "باید" اینجا اجبار ناخودآگاهی است که از انتظارات مخاطبان سرچشمه می گیرد.

یادم می آید یک بار همین مساله را به آن مردک شیپورچی گوشزد کردم. به او گفتم که به خاطر خودش هم که شده جدی ننویسد و به یاد داشته باشد که نوشتن طنز سیاسی ، راه رفتن بر لبه پرتگاه است ؛ پرتگاه از دو طرف. یک طرفش که اساسا نیازی به توضیح ندارد و آن خود را در تیررس سیاسیون (= اوباش) قرار دادن است اما آن طرفش که مورد غفلت واقع می شود آن است که بدانی توی طنز نویس ، هیچ گاه رهبر حزب یا لیدر سیاسی نیستی. تصور نکن که موظفی در هر واقعه سیاسی اظهار نظر کنی و به مردم خط بدهی ، یا پای هر انتخابات و راه پیمایی شیپورت را دستت بگیری و خارج از حیطۀ کاریت که همان طنز است ، له یا علیه این و آن یقه بدرانی.
او پندم را ناشنیده گرفت اما هادی طنزپردازی است که خود به خود به این نکته واقف است. جا و مسند خودش را به نیکی می داند و این است که به بزرگترین شاعر طنزپرداز ما در دهه های اخیر و یا شاید هم در صد سال اخیر بدل گشته است.(به این نکته خود آن طناز دوم خردادی هم اذعان دارد)

هادی انسان صریحی است. حرفش را رک و بی پرده می زند حتی اگر در باب پرده سخن بگوید:
الا ای شیخ جویای بکارت
به لای پای دخترها چه کارت
[...] خودت شام زفاف ای شیخ بد ذات
بکارت داشتی ارواح بابات؟
[...] امام جمعه آ ! بر خویش رحمی
بکن کاری که یک قدری بفهمی!
بدن ها فرق دارد با بدن ها
خصوصا مال دخترها و زن ها
همه یک شکل و جور و قالبی نیست
نمی فهمی ؟ زن است این طالبی نیست
یکی را پرده باشد نازک و ترد
شود زائل اگر یک ضربه ای خورد
یکی را پرده کشدار و غشائی است
مثال شخص آقا ارتجاعی است ...


اشعار میهنی او را که گمان دارم انبوهی از بر دارند:
بچه ها این نقشۀ جغرافیاست ...
و نمی دانم این شعر چرا من را اینقدر به یاد شعر ایرج میرزا می اندازد که می گوید :
ما که اطفال این دبستانیم
همه از خاک پاک ایرانیم ...


شاید همان منحنی بودن شعر به علاوۀ حس رقیق و بی واسطه میهن دوستی وجه مشترک این دو شعر باشد.

به شماره ای که اعلام کرده زنگ می زنم. می خواهم بلیط برنامۀ استندآپ کمدیش در سواس لندن را تهیه کنم. گوشی را که برمی دارد تعجب می کنم. می گویم آقای خرسندی ! خودتان هستید؟ می گوید بله! من اگر خانم منشی داشتم که الان پای تلفن نبودم!
جلوی ایستگاه هنگرلین (غرب لندن) بلیط را از خودش می گیرم.

به قول استاد بهرام مشیری ، هادی خرسندی عبید زمان ماست. من به این گفته باور دارم و امیدوارم که عبیدهای دیگری هم ظهور کنند. باور کنید با وجود کمبود وقت حاضرم روزی صد بار به وب سایت آنها هم سر بزنم.

کامل اشعاری که در بالا ذکر کردم به علاوه دهها شاهکار دیگر در آرشیو سایت اصغرآقا موجود می باشد. لینکش هم همین کنار است.
کابوس نگار اقلیمی
ابراهیم شیپورچی ملقب به نبوی
مقالۀ هفتۀ پیش دکتر اسماعیل نوری علا فوق العاده بود. جمله ای را از ابراهیم نبوی دستمایه قرار داده بود تا عقدۀ دل وا گشاید.
ابراهیم در مقاله ای پس از اعدام صدام مدعی شده بود که صدام آخرین بازماندۀ دیکتاتورهای خاورمیانه بوده. در حقیقت تلاش کرده بود بدین وسیله الباقی دیکتاتورها را از اتهام دیکتاتور بودن مبرا کند. اجرش با همان حضرات دیکتاتور!
در پاسخ مقالۀ استدلالی و منطقی دکتر نوری علا نیز چند خطی هزل پرتاب کرده بود که علنا نشان می داد چه مایه چنته اش خالی است و مانند هر انسان بی منطق مهمل پرانی ، در تنگنای قافیه خود را به کوچه علی چپ می زند.
یک نفر این میان پیدا نشد به او بگوید که آدم ناحسابی ! دوری و نزدیکی به ایران معیار سنجش صحت و سقم یک تحلیل سیاسی نیست . اگر هم باشد این را باید به تو گفت که علیرغم سالها زندگی کردن در ایران هنوز نمی دانی آنجا چه خبر است. حضرت آقا ! تو تنهایی که در ایران زندگی نمی کردی، قریب هفتاد میلیون آدم ریز و درشت آنجا زندگی می کنند آنوقت تو می خواهی در روز روشن ... .
نه! تو صدام را آخرین دیکتاتور نمی دانی. این حرف را از سر آگاهی و با تعمد می زنی. این سخنی است از سر وقاحت و بی چشم و رویی.

ابراهیم! تو می خواهی بگویی که هنوز فرق میان دیکتاتوری و دموکراسی را نمی فهمی؟ تو تصور می کنی که مثلا الدنگی مثل بشار اسد مظهر دموکراسی است؟ تو فکر می کنی که در یک کشور دموکرات نویسندگان و فرهیختگانش را سوار اتوبوس می کنند که نه حتی یکی یکی ، بلکه همه را یکجا هلاک کنند؟
تو خیال می کنی در یک کشور دموکرات ادیبی سالخورده را با شیاف پتاسیم می کشند؟ یا شاید گمان می کنی که زندانی کردن آدمی به جرم بالا بردن پیراهن خونین دوستش از مصادیق دموکراسی است.
تو می پنداری که در یک کشور دموکراتیک کاندیداهای انتخابات را دستچین می کنند؟
خیلی پرتی ابراهیم !
به نظر تو ، ارتباط بین دموکراسی و بستن شانزده روزنامه در یک روز چیست؟ از دید تو آیا می توان دیکتاتور نبود و سایتهای اینترنتی (از جمله سایت خود تو) را فیلتر کرد و چهار تا وبلاگ نویس یک لا قبا را به چهارمیخ کشید؟
تو گمان می کنی از فرط آزادی و دموکراسی است که کثیری از قشر متوسط و بالای جامعه (از لحاظ فرهنگی) از کشور متواری شده اند؟

ابراهیم ! بی مرام گستاخ !
تو اینها را می دانی. من تردید ندارم که می دانی چرا که خیلیهایش مواد خام طنزهای بی مایه ات هستند. تو خودت اساسا انکار حرفی هستی که می زنی از آنجا که به خودت هم اجازه نمی دهند پرت و پلاهای روزانه ات را در ایران به چاپ بسپاری. این چگونه دموکراسی است؟

من البته با پاره ای از حرفهایت موافقم. مثلا آنجا از فرق میان صدام و خاتمی سخن رانده بودی. بله ! صدام با خاتمی فرقها دارد. از جمله آنکه بچه یتیم کوچه های تکریت ، صدام یزید کافرعفلقی خونخوار، آنقدر شرف و مردانگی در وجودش یافت می شد که خود را آنگونه بنمایاند که هست. تو کجا سراغ داری که صدام وعده و وعید داده باشد، بیست میلیون رأی از مردم گرفته باشد و در جواب دهان گشادش را باز کرده باشد و به جای وفا به عهد، لبخند تحویل مردم داده باشد؟
این تنها یک نمونه از تفاوتهای ارباب تو ، خائن الدوله خاتمی، با صدام ملعون معدوم است.

ابراهیم ! مرد بی خرد!
می خواهم از تو بپرسم که مردم ایران چه بدهی به تو و همپالگیهایت دارند که از هر فرصتی برای نیش و کنایه زدن به آنها سود می جویی؟
اگر مردم رأی ندادند و احمدی نژاد سرکار آمد، این نتیجه به باد دادن امیدها و آرزوها ، به سخره گرفتن رأیشان و لبخند تحویلشان دادن است. به قول استاد بابک احمدی ، دولت احمدی نژاد زاییدۀ دولت خاتمی است.
تو اگر حتی به قدر جوی با مفهوم غیرت و شرافت آشنا بودی ، نیش قلمت را متوجه آن سید خندان می کردی که بهترین فرصت تاریخی را به لجن کشید. از در بزرگ تاریخ وارد شد و از چاهک مستراحش خارج. مراسم شانزدهم آذر سال اول ریاست جمهوریش را با سال آخر که در دانشگاه هو اش کردند، مقایسه کن.
اما تو و قلم بمزدان همذاتت ، نظیر مسعود بهنود، نعل وارونه می زنید. به مردم متلک پرانی می کنید. شما طلبکارانه و با وقاحتی که خاص شماست انتظار داشتید که مردم به جای هشت سال ، تا هشتاد و شاید هم هشتصد سال پیاپی وقاحت پیشگان مشارکتی و عوام فریبان دوم خردادی را بر سریر قدرت نگاه دارند.

نه ابراهیم ! ابراهیم کوته فکر! تاریخ از این فرصتهای طلایی مجدد به کسی نمی دهد. سیاست تیله بازی نیست که اگر باختی دوباره بازی را از نو شروع کنی بدون اینکه چیزی را از دست داده باشی.

اما مشکل تو ندانستن نیست. ما به دزدان با چراغ هم عادت کرده ایم. مشکل تو آن است که آنقدر به خود غره شده ای که خودت را برفراز ابرها می بینی. تو یک طنزنویس درجه سه هستی (با ارفاق) که تنها با کنایه آمیز کردن اخباری که از رسانه ها جمع آوری می کنی ، سعی در بوجود آوردن طنز داری. یک زمانی نوشته هایت جذاب بود. نه اینکه چیز خارق العاده ای باشد ، بلکه چون همسو با مردم گام می زدی کلامت به دل می نشست. اما از وقتی که خودت را لجن مال انتخابات کردی ، خنده دارترین جمله ات هم کمینه لبخندی به لب نمی نشاند.
تو طنز نویسی را با هرزه درایی و پتیارگی اشتباه گرفته ای.

اساسا تو معنای کلمۀ "فرق" را هم نمی دانی. مثلا فرق خود تو با مردک کم دانش نادانی چون داریوش سجادی چیست؟ جز این است که هردو ماتحت یک لندهور را آب می کشید؟ گیرم که تو با شلنگ و او با آفتابه.
فرق دو تا دیکتاتور هم می تواند در شیوۀ عملکردشان باشد نه قیافه شان. آیا درک این موضوع برای تو اینقدر دشوار است؟
به عنوان مثال فرق تو با سردبیر کیهان چیست؟ هر دو سعی می کنید که تنور انتخابات را داغ کنید که دیگری بیاید نانش را بچسباند و برود.

ابراهیم خوش خیال!
آن رژیم شیپورچی هایی بهتر از تو ، آدم شیرین عقل ، برای معرکه گردانی انتخاباتش دارد ، تو چرا زور زیادی می زنی و پستان به تنور می چسبانی؟
تو حداکثر می توانی جلوی صندوقهای رأی از خودت شیرین کاری در بیاوری که حوصلۀ رأی دهندگان سر نرود.
تو را چه شده که خود را وزنه ای در سیاست حساب می کنی و بر این گمانی که مردم به حرف تو برای اثبات مشروعیت نظام به جهانیان ، پای صندوق می روند؟

ابراهیم ! ابراهیم خود بزرگ بین !
باور کن گاهی بهتر است آدم سکوت کند. چرا فکر می کنی که حتما باید بر سر هر موضوع سیاسی موضع گیری کنی؟ تو لیدر حزبی یا مفسر سیاسی؟
اینقدر به خودت زحمت نده. به جای این کار برو بنشین مشق طنز نویسی کن.

ابراهیم بی کار!
تو خیال کرده ای که اگر مثلا نویسندۀ بزرگی مثل دکتر جواد مجابی آثار متعدد از خود بر جای می گذارد، تو هم می توانی کیلو کیلو مطلب بیرون بدهی؟ البته که می توانی ولی نوشته های تولید انبوه تو روز به روز بی مایه تر و ملال آورتر می شوند. تو از یک طنز نویس میان مایه به یک صفحه سیاه کن تبدیل شده ای.
به جای خروار خروار نوشتۀ بی حاصل که بعد هم آنها را جمع کرده ، کتاب می کنی و با استفاده از پروسۀ حقیر کتاب سازی به جای کتاب نویسی ، به تعداد آثار کم عمقت می افزایی ، بنشین و چند دقیقه تأمل کن.
برنامه های استندآپ کمدی تو گرته برداری بسیار ضعیفی از کارهای هادی خرسندی است. تو چیزی از آن خودت نداری. اینقدر باد نکن!

ابراهیم ! بی شرم نا درویش!
جملۀ کثیف تو که صدام را آخرین دیکتاتور خوانده بود ، توهین سنگینی بود به تمام آنهایی که در این گسترۀ خاورمیانه به جرم ابراز عقیده زیر شکنجه رفتند یا جان باختند.
تو چطور به خودت اجازه می دهی که خون زهرا کاظمی را لگدمال کنی؟
ابراهیم! متأسفانه نه صدام آخرین دیکتاتور بود و نه تو آخرین ابلهی هستی که چنین می پنداری.
من اگرجای تو بودم جلوی آینه می ایستادم ، در چشمهای خودم زل می زدم و دو تا تف غلیظ به صورت خودم پرتاب می کردم.

این یک پیشنهاد است ؛ تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال.

کابوس نگار اقلیمی
دستهایت
و همچنان حکایت دستهای توست!
آن دستهای خستۀ خاک آلود.

بم با تمامت آوارش
تو را در آغوش کشیده است
تو را و دستهایت را.

تو آنجا خفته ای
برادر و خواهرت هم
و پدر و مادرت
و تمام خاطره هایت
و تمام غصه هایت

تو آنجا خفته ای
با تمام کودکیت
و دفتر مشقت
و دستهای کوچک خاکیت.

بم ! بم!

بم دستهای تو را خالی نگذاشته است
این خاکها که حنجرۀ طلایی ایرج (بسطامی) را پر کرده است ،
نه!
دستهای کوچک تو را هم خالی نگذاشته است ؛
همانطور که دستهای بزرگ پر نشدنی اسماعیل هنیه و حسن نصرالله از دلارهای نفتی خالی نمانده اند.

سهم تو از این جهان همین خاکهاست
و بوی گند نفت.

این خاکها مال تو! همه اش مال تو!
و تمام سنگها و کلوخها و پاره آجرها.

من منتظر روزی هستم
که دستهای عزیزت
از همان خاک سبز شود
"نهال نازک دستانت"
و از هر شاخه اش
صدای عاشق ایرج
روی پلکهای خستۀ بم
شبنم وار
ببارد.

کابوس نگار اقلیمی
آفتابه و انتخابات
می گویند مسجد شاه تعداد قابل توجهی توالت داشت که نه تنها مورد استفادۀ مسجد بروها و نمازگزاران قرار می گرفت بلکه به داد عابرین هم می رسید و حداقل باعث می شد این دسته نیز گذارشان به مسجد بیفتد. حکایت می کنند که آفتابه داری آنجا بود که آفتابه ها را پس از مصرف یکی یکی پر می کرد و در اختیار مراجعین قرار می داد. اگر شما می خواستید که آفتابۀ قرمز رنگ را بردارید به شما می گفت آن آبی را بردار؛ اگر می خواستید آفتابۀ آبی را بر دارید می گفت آن مسی را بردار ؛ اگر دستتان به سمت مسی می رفت می گفت آن سبز را بردار ....
یک نفر از او پرسید که چه فرقی می کند که من کدام آفتابه را بردارم؟ گفت اگر من تعیین نکنم که کدام را برداری، پس من اینجا پشم هستم!!؟
حالا حکایت ملت ماست. با داریه و دنبک می روند پای صندوق رای که رنگ آفتابه را تعیین کنند، تا بلکه از حس دردناک پشم بودن رها شوند.
من برای کسی تکلیف تعیین نمی کنم . یعنی اصلا بنده چه کاره هستم که به کسی بگویم رای بده یا نده. اما تماشای این صحنه به نظرم خیلی مضحک می آید. می گویند شما که رای ندادید چه نتیجه ای گرفتید؟ من می خواهم از آنهایی که سه دهه جلوی این صندوقهای نمایشی بال بال زدند و معرکه داری کردند بپرسم که شما بعد از این عرق ریزان طولانی به کجا رسیدید؟
بگذارید با خودمان تعارف نکنیم. بهترین نتیجۀ حاصله در دوم خرداد هفتاد و شش بود که خاتمی با اکثریت قاطع روی کار آمد. من با نظر بابک احمدی سخت موافقم که دولت فعلی دستاورد و دستپخت دولت خاتمی است.
می توان این تجربه را تکرار کرد و البته تصمیم آنها که رای می دهند هم به جای خود محترم است. می توان دوباره مشارکتی های فرصت طلب پرروی همیشه طلبکار را – که از نزدیک چند تنشان را می شناسم- سرکار آورد تا زحمت بکشند و یک احمدی نژاد دیگر از آستینشان در بیاورند.می توان به راحتی فراموش کرد که طیف بندباز اصلاح طلب به جای عذرخواهی از مردم بابت هشت سال بازی کردن با سرنوشت مملکت ، یک چیزی هم طلبکار شدند که چرا برای هشت ، هشتاد یا هشتصد سال آینده هم بهشان رای نداده اند. اما شما را به شرفتان قسم اگر رای هم می دهید احساس نکنید که دارید کاری انجام می دهید و یا قرار است چیزی با این رای شما تغییر کند چرا که قرار نیست در شوره زار گل سرخ و در چاه مستراح گلایل رشد کند.
مقاله های احمد زید آبادی و نیما راشدان را بخوانید. شما به خاطر پاسداشت دموکراسی می خواهید به لیست ائتلافی شامل رازینی و فاکر رای بدهید؟ شما در ازای شرکت در مراسمی به نام انتخابات که به همه چیز شبیه است به جز انتخابات ، احساس سهیم بودن در سرنوشت خود می کنید؟ شما فقط و فقط اثبات می کنید که به فرایند نظارت استصوابی معتقدید و قواعد این بازی را پذیرفته اید.
فرض کنید من به شما می گویم که تصمیم دارم به شما کشیده بزنم اما شما مختارید که انتخاب کنید که به گوش چپتان بزنم یا گوش راست ؛ و شما بی آنکه از خود بپرسید که چرا اساسا باید کشیده بخورید، مشغول تحلیل و بررسی شوید که کدام گزینه را انتخاب کنید.
با دوستی انگلیسی گپ می زدم ، می گفت شما به هر حال در کشورتان انتخابات دارید. گفتم البته انتخاب کردن است از میان آنهایی که خودشان دستچین شده و انتخاب شده و تایید شده از سوی حکومتند. ناظر صندوق ها هم شعبان بی مخ های بسیجی هستند و تازه در همین شرایط هم به صورت گسترده تقلب می کنند(نامۀ کروبی را بعد از اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری به یاد بیاورید). حقیقتا باورش نمی شد. می گفت پس اینهمه مردم سر و دست می شکنند که در چه چیزی شرکت کنند؟ گفتم : در انتخاباتتتتتتتتت !

کابوس نگار اقلیمی
من کابوس نگار
یکی از خوانندگان این وبلاگ مکرارا از من می خواهد که در بارۀ شغل و تحصیلات و خلاصه هویتم بنویسم.
من قبل از اینکه در این باره صحبت کنم باید به یک مساله نسبتا مهم اشاره کنم و آن اصل پنهان داشتن نام و نشان اصلی نویسنده است. این چیزی نیست که به تازگی مد شده باشد و خاص وبلاگ هم نیست. همیشه در طی تاریخ نویسندگان و شعرایی بوده اند که از بیم سانسور نام مستعار برگزیده اند. می گویم بیم سانسور و این نکته واضح است که شامل بیم جان هم می شود. اما بیم سانسور به خودی خود بیم جان نیست.
بیم سانسور هراس از سلاخی شدن متن است ؛ وحشت از قتل عام جمله ها و کلمات. شما چه یک نویسندۀ حرفه ای و زبر دست باشید، چه یک وبلاگ نویس ساده ، نوشته هایتان را دوست دارید. جزیی از شما هستند، از شما متولد شده اند و با شمایند. در حقیقت شما این جملات را زاییده اید. ( این تنها جایی است که مردها هم قادر به زاییدن هستند). فکر می کنید چه حالی دارد وقتی یک سانسورچی بی آزرم با قلم پلیدش روی جمله های شما خط می کشد؟

درست مثل این نیست که یک نفر با ناخنهایش صورت بچه شما را خراش بدهد به طوری که از جای خراشها خون بیرون بزند و پوست و خون دلمه بسته زیر ناخنهای بلندش جمع بشود؟

این تازه یک وجه سانسور است. آن یک روی وحشتناکترش خود سانسوری است. یعنی اینکه شما از ترس اینکه برایتان اتفاقی بیفتد و یا بدتر، بلایی سر جمله های عزیزتان بیاید خودتان از نوشتن آنچه می خواهید چشمپوشی کنید.
عزیز! علت استفاده از نام مستعار اینهاست. گو اینکه می شود با اسم و رسم حقیقی خود نوشت و بعضا مثل عده ای از این اسم برای رسیدن به یک شهرت کاذب ، شهرتی که پشتش نه شجاعت نهفته و نه دانش، استفاده کرد. می شود خود را عضو فعال اپوزیسیون معرفی کرد و پناهندگی گرفت. می شود خود را قیم وبلاگستان معرفی کرد و از این سوی دنیا به آن سو به رایگان سفر کرد. می شود خود را سفیر حسن نیت مردم ایران جا زد و با پول اسرائیلیها به آنجا رفت. می شود از یک طرف به سران حکومت فحش خواهر و مادر داد و از آن طرف برای گرم کردن تنور انتخابات رژیم یقه چاک کرد. بله ! خیلی کارها می شود کرد.

خیلیها تهمت بزدلی و ترسو بودن می زنند به آنها که نامشان را پوشیده می دارند. باکی نیست !
این تهمت هم به از دست دادن آنهمه موقعیت که چند تایش را در بالا ذکر کردم ، در.

این که من کیم و شغلم چیست ، چه تفاوتی می کند؟ فرض کن یک چاقوکش باشم یا یک استاد دانشگاه ، جیب بر باشم یا پزشک ، پا انداز باشم یا موسیقیدان، یک لاشخور روضه خوان باشم یا یک فیزیکدان. مهم این است که دلتنگیهای خودم را روی این صفحۀ وب می ریزم و شما می خوانید. یا خوشتان می آید یا فحش می دهید. بازهم چندان فرقی نمی کند.

اما تا سوالت را کاملا بی پاسخ نگذاشته باشم ، مختصرا اینکه علیرغم عشق بی اندازه ام به ادبیات و موسیقی، کارم یک کار آکادمیک است و کاملا علمی. نه ربطی به شعر و موسیقی دارد و نه خوشبختانه به دنیای کثیف سیاست. آن دو تای اول پناهگاهم هستند و آن آخری را فقط تعقیب می کنم. سنم هم زیاد نیست و جوانم.

نازنین! بیش از این نمی گویم . بگذار همان کابوس نگار اقلیمی بمانم در این وبلاگ ، مادامی که کابوسهای میهن تلخ ، شبانه روز جاریست.
شهریار داستان نویسی ایران
"حالا كه دانسته‌اي رازي پنهان شده در سايه‌ي جمله‌هايي كه مي‌خواني، حالا كه نقطه نقطه اين كلام را آشكار مي‌كني، شهد شراب مينو به كامت باشد؛ چرا كه اگر در دايره‌ي قسمت، سهم تو را هم از جهان دُرد داده‌اند، رندي هم به جان شيدايت واسپرده‌اند تا كلمات پيش چشمانت خرقه بسوزانند. پس سبكباري كن و بخوان. در اين كتاب رمزي بخوان به غير اين كتاب..."

سالهاست که می شناسمش. می توانم بگویم که همۀ کارهای چاپ شده اش را خوانده ام و با جمله جمله اش زندگی کرده ام. اولین داستانی که از او خواندم " زیر بال درنا" بود ، اگر اشتباه نکنم در مجموعۀ "مومیا و عسل" و بعد "بشکن دندان سنگی را" . البته پیش از آن نیز نامش را اینجا و آنجا شنیده بودم مخصوصا از نویسندۀ دست پنجمی که حرص می خورد از اینکه گلشیری بهترین شاگردش را شهریار مندنی پور خوانده است.

این را لازم است همین جا بگویم که گر چه مندنی پور در جلسات داستان خوانی پنجشنبه های مرحوم گلشیری ، نویسندۀ بزرگ و بی بدیل ایران ، شرکت می کرد و تاثیر گلشیری در کلامش پیداست و حتی بارها و بارها از زبان خودش ارادتش را به او شنیده ام ، اما شهریار پیش از آن نیز یک نویسندۀ کامل بود ، تکنیکهای داستان نویسی را نیک می دانست و لحن شعرگونه بر جملاتش سایه افکنده بود. آنگونه که سیمین دانشور می گوید : مندنی پور نویسنده ای است با دستهای آهنین که دستکشی از حریر به دست کرده است.

گرچه معتقدم شهریار مندنی پور بهترین نویسندۀ حال حاضر ماست ، از آنجا که همیشه در استفاده از "ترین" تردید وجود دارد دست کم می توانم بگویم او از بهترین و کم نظیرترین نویسندگان امروز ایران است.
در داستان کوتاه چیره دست است و در رمان تجربۀ زیبایی چون "دل دلدادگی " دارد که شیوۀ جریان سیال ذهن را به خوبی به کار بسته و موفق شده که آن را حول محور اصلی داستان کنترل کند و به عبارتی علیرغم دلالت شیوۀ سیال بر کلیت رمان، زمام داستان را هنرمندانه از ابتدا تا انتها در دست داشته باشد.

داستان کوتاهش که حکایت دیگری است. اگر از میان این همه کارهای ماندگار فقط "شرق بنفشه" و "شام سرو و آتش" را نوشته بود کافی بود که جایگاهش را در ادبیات ایران مستحکم کند.
به عنصر زبان در داستان نویسی بسیار معتقد است بی آنکه بخواهد به صورت تصنعی ایجادش کند. شرح دیدگاههایش در کتاب "ارواح شهرزاد" آمده است.

از جنبه های هنری کارش که بگذریم ، انسانی است بسیار افتاده و خاکی. سیگار بیش از اندازه می کشد و ابدا خوش قول نیست. مثل سایر اهل قلم شب زنده دار است . یکی از این شبها را تا صبح پا به پایش نشستم ، هر چه بیشتر از شب می گذشت سرحال تر می شد. هرگز از او نپرسیدم که معمولا چه زمانی را برای نوشتن انتخاب می کند اما یقین دارم که در یکی از همین شبها ذبیح عاشق ارغوان شد و کاکایی دلباختۀ روجا.

نگاهش به وقایع به عقیدۀ من به هیچ وجه ایدئولوژیک نیست بلکه کاملا انسانی است و غالبا زاویۀ دیدش خواننده را شگفت زده می کند. در کتاب "آبی ماورای بحار" که دستمایۀ آن واقعۀ یازدهم سپتامبر است ، از زوایای مختلف به ماجرا نگاه می کند و یا بهتر بگویم ، واقعه را دستاویزی قرار می دهد برای ساختن داستانهایی که اگر از لحاظ لطافت به پای شرق بنفشه اش نمی رسد – و انتظاری هم نمی رود چرا که داستانها تقریبا در بی زمانی و بی مکانی واقع می شوند- اما از لحاظ تکنیک داستان نویسی تمام و کمال است. حتی در همین جا نیز در داستانی با نام "شرح افقی جدول" از واقعۀ فروریزش برجها داستانی عاطفی می سازد که گویی این برجهای مظهر تمدن، مانع به هم رسیدن دو عاشق بوده اند. حقیقتا فکر نمی کنم بشود به این راحتی با دستمایۀ اصلی داستان بازی کرد و این گونه اثری پدید آورد.

آنگونه که همیشه می گوید وقتی برای اولین بار مادرش خانه نبود و او مجبور شد انشایش را خودش بنویسد احساس کرد که چه زیبا می شود با جملات بازی کرد و تصویرهای گوناگون ساخت. فردا سر کلاس داوطلب می شود که انشا بخواند و طبق معمول موضوع فصل پاییز بوده است . به اینجا می رسد که در پاییز گندمها زرد می شوند و معلم کلامش را قطع می کند که پسرک نادان! گندمها در پاییز زرد نمی شوند. ادامه می دهد و دوباره به اینجا می رسد که گندمهای زرد شده آمادۀ درو می شوند ؛ و باز معلم که می گوید پسرک نادان! پاییز فصل برداشت گندم نیست. مندنی پور می گوید از آن روز تصمیم گرفتم نویسنده بشوم تا روزی بتوانم گندمزار کوچک خودم را در پاییز به درو برسانم.
مصاحبه اش را که با صدای آمریکا دیدم ، احساس کردم که چقدر دلم برایش تنگ شده است. این چند خط را نوشتم که یادی کرده باشم از شهریار داستان نویسی ایران.

کابوس نگار اقلیمی

شاهکاری که او ساخت
اگر جانم به لبم می رسید از دود و ترافیک و نکبت دیدار خیلیها ، که حالا اصلا نمی خواهم به یاد بیارمشان، می انداختم توی خیابان ولیعصر یا شریعتی و می رفتم سمت تجریش و دربند را می رفتم بالا.
دقیقا تصویرش جلوی چشمم است. زنگ را می زنم . صدای همان پیرزن همیشگی است. این در واقع مشکل ترین قسمت کار است. در را که باز کرد و داخل شدی ، اگر چیزی هم توی مشتش بگذاری دیگر مشکلی نیست.
این حس غریب را همیشه دارم. هر وقت که به اینجا می آیم. روح قبرستان با من سخن می گوید. تصور اینها که در کنار هم خفته اند از یک سو خاطره انگیز و دلاویز است و از سویی باور نکردنی. آرزو می کنم که ای کاش آدمی خرافی بودم و می توانستم پدیده هایی از این دست را به سادگی به ماوراء الطبیعه وصل کنم و در عالم خودم از اینکه کشف بزرگی کرده ام نشئه شوم.
بعد از توقفی کوتاه کنار قبر ایرج میرزا می آیم پیش رهی (معیری) و انگار در همین چند قدم فاصلۀ چند سیارۀ منظومه شمسی را طی کرده ام. خدمت فروغ که نمی توانم عرض ادب نکنم هر چند نه چراغ آورده ام و نه دریچه ای که به ازدحام کوچۀ خوشبخت بنگرد و بنگرم.
اما درخدمت بهار باید زانو زد. شاعر وطن پرست بزرگی که نه تنها یکی از چهره های برجستۀ ادبیات معاصر است بلکه در قصیده سرایی جزو برترین های تاریخ ادبیات ایران بشمار می رود.
بهار مردی بود سیاسی و از سرشناسان جنبش مشروطه . او درد آزادی داشت و پس از عمری مبارزه در این راه سرانجام آنگونه که دکتر مهرداد بهار می گوید در کنج عزلت و در کمال تنگدستی درگذشت.
بهار چند دوره وکیل مجلس بود ، وزیر فرهنگ بود (مقایسه کنید با وزیر ارشاد کنونی) ، بارها به زندان افتاد و یک بار در مقابل مجلس ترور شد.
شاهکارکم نیافریده اما " مرغ سحر" ، ترانه ای که بر روی ملودی ساده اما بسیار پخته ای در مایۀ ماهور ساختۀ مرتضی خان نی داوود سروده است ، چنان روحی دارد که بعد از گذشت قریب صد سال تبدیل به ترانه ای ملی شده است. این شعر نه فقط همنشینی فوق العاده ای با ملودی دارد ، بلکه به طرز شگفت آوری زیباست.

بارها و بارها در این ترانه دقت کرده ام و راز ماندگاری آن دستگیرم نشد مگر آنکه هرآن چه استاد را به نالیدن از درد فقدان آزادی واداشته است ، امروز هم همچنان پا برجاست.

سازم را برمی دارم و بعد از درآمد کوتاهی در ماهور ، مرغ سحر را شروع می کنم . وارد عراق که می شوم گریه امانم نمی دهد. انگار می دانسته که درست همانجا می گوید :
ابر چشمم ژاله بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین ...

پیرزن قبرستان چیزی نمی گوید. عادت کرده است به آدمهایی که به ظهیرالوله می آیند و به جای فاتحه ساز می نوازند. شاید فکر می کند این هم نوعی دیوانگی است.

در بسیاری سایتها دیدم که این روزها یادش را گرامی داشته اند.
نامش پایا باد ، محمد تقی بهار ، شاعر بزرگ آزادی


کابوس نگار اقلیمی
این آمریکاییهای گاوچران!


من تا به حال علیرغم همه افت و خیزها و چالشهای فکری ، آمریکاییان را مردمی در مجموع دانا می دانستم. منظورم از آمریکاییها البته دولتمردان و کارداران آن بلاد است و گرنه به سطحی نگری و کم خردی مردمان عوامشان که خود نیز معترفند.
گمانم این بود که در سایۀ پیشرفتهای عظیم و چشمگیر علمی و حجم باورناپذیر گردش اقتصادی ، مردمانی که همچنان با لهجۀ اجداد گاوچران ششلول بندشان انگلیسی را صحبت می کنند، به درجه ای از خردورزی رسیده باشند که بتوان در پرتو تصمیماتشان دورنمای خاصی را متصور شد.
من سر در آخور اندیشه های چپ ندارم و از موضع مبارزه با امپریالیسم موضوع را بررسی نمی کنم. بالعکس معتقدم که جهان بدون جانوری مثل صدام حسین روزنه های بیشتری برای تنفس خواهد داشت و این لای و لجنها که رسوبات قرنها تحقیر و تاراج در منطقۀ خاورمیانه هستند باید سرانجام دستخوش گندزدایی شوند.
اما سر از سیاست دوگانۀ آمریکا در نمی آورم و ضمنا خوش ندارم که مطلب را آنقدر پیچیده بپندارم که دچار دایی جان ناپلئونیسم شوم .
سیاست خاورمیانۀ بزرگ که از واقعۀ یازدهم سپتامبر نضج گرفت ، نه تنها احمقانه به نظر نمی آمد بلکه کورسویی بود در تاریکی این منطقه ازجهان. کدامیک از اندیشمندان و روشنفکران منطقه بودند که با گسترش دموکراسی و برچیدن اساس استبداد در کشورشان مخالف باشد؟ گرچه بحثهایی هم در محافل روشنفکری درگرفت که آیا دموکراسی را باید از خارج و با کمک نیروی خارجی وارد کرد یا خیر؛ و من همیشه می گفتم ضعیفترین و بادکنکی ترین نوع دموکراسی از بهترین و مستحکمترین نوع استبداد مطلقا بهتر است ، چرا که در دموکراسی قابلیت خود-ترمیمی افزاینده وجود دارد حال آنکه از دل دیکتاتوری هیچ چیز در نمی آید. دوستی داشتم اهل لیبی که می گفت سگ هم از قذافی بهتر است چه برسد به دموکراسی وارداتی.غرض اینکه منهای جنبه های اقتصادی و منافع مسلم آمریکا و انگلیس ، همچنین فجایع انسانی ناشی از جنگ من مشکلی در اصل گسترش دموکراسی در خاورمیانه نمی دیدم اما وقایعی که گذشت باعث شد که در خرد کاخ سفید نشینان بطور جدی شک کنم.
دو جنگ اخیر را در نظر بگیرید. یکی حملۀ آمریکا به عراق و دیگری تجاوز اسرائیل به لبنان. شاید برای ما که از آمریکا و یا بهتر بگویم دنیای غرب غولی در ذهن ساخته ایم و چنان می پنداریم که آنها برای نوشیدن یک لیوان آب هم هزارها محاسبۀ میکروسکوپی و ماکروسکوپی را به کار می بندند، قابل پذیرش نباشد که آنهمه کارشناس و متخصص پیش ازحمله به عراق فکر اداره کردن آن پس از جنگ را نکرده باشند. به محض سقوط صدام ، ارتش عراق را منحل می کنند و باعث می شوند که چاقو کشانی مثل مقتدی صدر سر از لانه برون آورند؛ و اما از این مهمتر اینکه اخیرا یکی از مقامات وزارت خارجه شان گفته بود که ما به اختلافات قومی و مذهبی در عراق فکر نکرده بودیم.
اینجاست که قضیه بسیار جالب می شود. فکرش را بکنید در کشوری مثل عراق که از زمان حمورابی و بخت النصر بگیرید تا حجاج بن یوسف ثقفی و تا صدام حسین عفلقی ، هرکه حکومت کرده خون ریخته و گردن زده و اساسا یک بچۀ مدرسه ای هم می داند که آن منطقه در تمام طول تاریخ رستنگاه مذاهب و فرق مختلف بوده که هیچ گاه با هم سر سازگاری نداشته اند، مشاوران کاخ سفید انتظار برقراری سریع یک دموکراسی زیبا و انسانی را درست در روز بعد از سقوط خونخوار تکریتی داشتند. و از آن گذشته کدام ابلهی می تواند تصور کند که اختلافات آئینی و مذهبی ، آنهم از نوع شیعه و سنی اش ، را بتوان به سرعت رفع و رجوع کرد.
این چنین است که بعد از گذشت چند سال، روزنامۀ آمریکایی (به گمانم واشنگتن پست) در سرمقاله اش می نویسد که ما در عراق شکست خورده ایم ولی با پررویی سعی می کنیم این شکست را انکار کنیم و حالا ناچاریم علیه همین دولت فعلی دست به کودتا بزنیم.
رابرت جی لیفتن در کناب "سندرم ابرقدرتی" به درستی می گوید که ابرقدرت دچارحماقتهایی می شود که از کودکان هم سر نمی زند و همان پاشنۀ آشیلش می شود.
من معتقدم این نوع برخورد با مسایل دنیا ریشۀ ژنتیک هم دارد. اساسا فرهنگ کابویی اولین و مطمئن ترین راهی را که پیشنهاد می کند دست به اسلحه بردن است . این است که می گویم اینها با اجداد هفت تیر کششان چندان تفاوتی ندارند. به محض روبرو شدن با یک مساله، تفنگشان را بر می دارند و راهی می شوند.
به همین دلیل است که من احتمال حملۀ هوایی به تاسیسات اتمی ایران را زیاد می دانم چرا که این تنها راهی است که به ذهن یک آمریکایی می رسد.(بودجۀ نظامی آمریکا سالانه چهارصد و پنجاه میلیارد دلار است)

این یک سوی قضیه بود که بنا داشت بنیادگرایی مذهبی را در منطقه از ریشه برکند (که ای کاش چنین می شد). سوی دیگر راببینید که به اسرائیل برای حمله به لبنان چراغ سبز می دهند. کشور کوچک لبنان که مساحتش تقریبا نصف مساحت خود اسرائیل است، تنها کشور دموکراتیک منطقه که در میان اعراب هم با فرهنگ ترین و آزاداندیشترین مردمان را دارد و با توجه به جمعیت مسیحی مقیم و سایۀ فرهنگی فرانسه بر آن کشور، بهترین نمونۀ یک دموکراسی رو به گسترش در این منطقۀ توفان زده است ، به بهانۀ گروگانگیری دو سرباز اسرائیلی ، آنهم توسط حزب الله و نه دولت لبنان، ویران می شود. تمام زیر ساختهای کشور اعم از فرودگاه و نیروگاه برق و بیمارستان و خانه و مدرسه و مغازه در هم کوبیده می شود. حدود ششصدهزار نفر آواره می شوند و هزاران زن و مرد و کودک و کهنسال زیر بمبهای اسرائیلی تکه پاره می شوند. میلیاردها دلار ضرر اقتصادی به لبنان وارد می آید و نتیجه اینکه گروه حزب الله که کم کم داشت به عنوان یک گروهک تروریستی اعتبار و منزلتش را از دست می داد ، مجددا محبوب همگان می شود. حتی موساد تخمین درستی از قدرت حزب الله نداشت و بی گدار به آب زد. نهایتا هزاران انسان بی گناه کشته شدند، کشوری ویران شد ، اسرائیل سر جایش برگشت و حسن نصرالله هم محبوب تر از گذشته بر صندلیش تکیه زده ، پول بچه های محروم و خیابان خوابهای ایرانی را می خورد و آروغ می زند.
سرجمع اگر نیک بنگریم ، این جنگ بی حاصل برآیندی جز تقویت ارتدوکسیسم اسلامی در منطقه و تضعیف روند دموکراسی نداشت. حال این دو تصویر را کنار هم بگذارید. به نظر شما این نقض غرض نیست ؟ گمان نمی برید که ما با یک پارادوکس مواجهیم؟ بالاخره دموکراسی باید در منطقۀ خاورمیانه رشد کند یا سرکوب شود؟
ما از دو جواب ناگزیریم. یا باید همچنان معتقد باشیم که اینها همه نقشه های حساب شده است و آمریکا دقیقا می داند که در منطقه چه می کند و باید منتظر قدم بعدی بود و یا اینکه آن را به حساب طرز فکر یک عده گاوچران هفت تیر کش بگذاریم که خودشان هم نمی دانند چه می کنند.
من از این پس به گزینۀ دوم جدی تر نگاه می کنم . هرچه باشد اینها مغزشان از چرچیل بهتر کار نمی کند که با سیاستش دنیای آن روز را از شر نازیسم نجات داد اما با خط کشیهایش بر روی نقشۀ جغرافیا و ساختن کشورهای جعلی ، دنیای فردایش را به گند کشید.

کابوس نگار اقلیمی
لطفا زودتر بمیرید آقای کاسترو!


ریچارد، دوست انگلیسی ام ، همینطور که گیلاس ویشنفکو را بالا می برد می گوید : اگر بمیرد مردم تا چند سال پایکوبی خواهند کرد.
اطلاعات من هر چه هست از اخبار و مطالعه است و تا به حال پایم هم به آن طرفها نرسیده ؛ اما ریچارد همین یک هفته پیش از هاوانا برگشته. خودش می گوید که برای تعطیلات این سفررا ترتیب داده تا حسابی خستگیش در برود.

وانمود می کنم که حرفش را صد در صد پذیرفته ام و هیچ شکی در هدف سفرش به کوبا ندارم ، گرچه فیلم بازی کردن هم سخت است آنهم در برابر یک انگلیسی هفت خط که اطلاعات سیاسیش خیلی بیشتر از آن است که با یک توریست خوشگذران اشتباه گرفته شود.
حالا از هدف سفرش که بگذریم تعریف می کند که دریک هتل بسیار شیک و مجلل اقامت داشته و بسیار متعجب شده وقتی از پنجره دیده است که عده ای از مردم مشغول کند و کاو سطلهای زباله هستند و اگرچیز قابل خوردنی به چنگشان بیاید در خوردنش درنگ نمی کنند. می گوید که حتی یکبار دیده که دو پسربچه بر سر چیزی که ریچارد ازآن فاصله نمی توانسته تشخیص بدهد که چیست اما حتما خوراکی بوده ، همدیگر را به قصد کشت کتک زدند.

سعی می کنم اظهار تعجب کنم و آثار حیرت در چهره ام نمایان شود اگر این تصویرهای لعنتی بگذارند. تمام این صحنه ها را کمابیش در تهران دیده ام. نه، راستش را بگویم ، به چشم خودم کتک کاری دو گرسنه بر سر لقمه ای را ندیده ام ، اما زباله گردها را بار ها و بارها مشاهده کرده ام. درست یادم نیست که پارسال بود یا پیرارسال که خبر مرگ کارتون خوابها و سیاه شدن جسدشان در سرمای زمستانی تهران، مرا به یاد پسرکی انداخت که کنار خیابان ولی عصر می نشست و در کنار ترازویش که منتظر بود عابری خودش را روی آن وزن کند و پول سیاهی به دامنش پرتاب، دفتر مشقش را روی زمین پهن کرده و مشغول نوشتن بود.

ریچارد ، در حالی که با ویشنفکوی اعلا دست و گریبان است ، از کوبا می گوید و از اینکه از وحشت سیستم جاسوسی کاسترو ، کسی جراُت نمی کند حتی در تاکسی وفروشگاه و خیابان حرفی بزند ، اما همینکه اعتمادشان جلب شد دیگر فحشی را نگفته باقی نمی گذارند.
می پرسم که آیا درست است که صنعت روسپی گری در آنجا بسیار گسترده است؟
خودش را روی صندلی جا بجا می کند و می گوید تا به حال [...] خانه ای به این وسعت ندیده ولی سریع متوجه نگاه زنش می شود و اضافه می کند که البته من فقط شنیدم و خودم اصلا به آن محله ها نرفتم.

می گویم کاسترو به نظر من مرد بزرگی است. در مجموع می گویم . از همان ابتدای مبارزاتش با بابیستا بگیرید تا صدها طرح ترور که آمریکاییها ریختند و نشد که نشد. دست کم در میان چهرهای برجستۀ قرن بیستمی ، کاسترو جایش برای همیشه در تاریخ ثابت است.
نمی خواهد با حرفم مخالفت کرده باشد ، می گوید این مال آن اوایل بود. زمانی که چه گوارا هم بود. فیدل بعدها عوض شد، خیلی هم عوض شد.
منتظر تایید است که می گویم نه. تغییرات جزیی در زندگی هر آدمی اتفاق می افتد و بالا رفتن سن ، هر کسی را به گونه ای متحول می کند. اما در کل فکر می کنم فیدل همان است که بود. مساُله اینجاست که دنیا تغییر کرده . درست مثل کودکی که رشد می کند و لباسهای سال قبلش به قامتش راست نمی شود. دیکتاتوری پرولتاریا وآدمهایی مثل کاسترو دیگر به درد دنیای امروز نمی خورند. دنیای قرن بیست و یکمی که تک قطبی است، خوب یا بد، قواعد بازی خودش را دارد؛ و این چیزی است که فیدل از درکش عاجز است. و صد البته که تعجب برانگیز نیست، چرا که قرار نیست دیکتاتور درک داشته باشد. به هر حال یک زمان با پدید آمدن موج چپ، آدمهایی مثل کاسترو ظهور کردند و باید با معیارهای همان زمان سنجیدشان. اما همین کاسترو که با محک دنیای آن روز شاید یک قهرمان بود و تاثیرات غیرمستقیم حرکتش را در تغییر رفتار سیستم های کاپیتالیستی و پیدایش گرایشهای نیمه سسیالیستی در دل سرمایه داری می توان دید، امروز مانع آزادی و رفاه و زندگی مردم کشورش است.
عبور کاسترو از مرز قرن بیست و یکم یک فاجعه بود. ما حق نداریم همۀ کاسه و کوزه ها را بر سر او بشکنیم.
او شانس مردن در اوج محبوبیت را نداشت و این بدشانسی بزرگی است.
من معتقدم که مطلقا به تغییر رویۀ کاسترو نمی توان دل بست. او آدم این روزگار نیست و اگر دیدگاه توتالیتریستیش را عوض کند دیگر فیدل کاسترو نیست. او به هیچ وجه قادر به تغییر مشی خود نیست و اگر به فرض محال چنین شود، حتی یک روز هم زنده نخواهد ماند.
تنها راه حل برای او این است که سعی کند هر چه زودتر بمیرد و به نظر من این قبل از همه به نفع خودش است گرچه برخی معتقدند که اندکی دیر شده و مرگ او چهرۀ مخدوش قهرمان قرن بیستم را بازسازی نخواهد کرد.

ریچارد ته بطری ویشنفکو را بالا می آورد و به پشتی صندلیش تکیه می دهد.

کابوس نگار اقلیمی